#نیاز_پارت_328

اعصابم در حد جنون بهم ريخته بود طوري كه تسلط به رفتارم كار چندان راحتي برام نبود نفسي عميق كشيدم با اينكه تمامي توهين هاش رو به ناچار گوش دادم اما باز پلكهام رو روي هم فشار دادم تا هم از زير نگاه هاي پر از ملامت خانوم اعتمادي در امان باشم و هم دوباره ديدن چهره كيان اعصابم رو خورد نكنه
- آقاي دادفر خواهش ميكنم اينجا اصلا جاش نيست عرض كردم اگر مشكلي هست من و شما خودمون حلش ميكنيم لطفا پاي كسي رو وسط نكشيد ...
به خوبي فهميده بود كه نگه داشتن ابرو تنها نقطه ضعف من در مقابل آشناهام بود به همين خاطر نهايت سو استفاده رو ميكرد مخصوصا الان كه از صداي بلند كيان بيشتر كارمند هاي هتل كه همشون هم من رو ميشناختند جلوي در اومده بودند ... بايد يك جوري بحث رو تموم ميكردم البته طوري تموم ميكردم كه با اينده شغلي و كاري خانوم اعتمادي بازي نشه حتي كيان هم متوجه شده بود كه همه تمام حواسشون به ما هست
پوزخندي زد و گفت
- خانوم بهرامي لطفا وقت من و كارمندهام رو نگيريد بفرماييد ...
تير آخرم رو هم زدم
ـ بهتر نيست چند لحظه تنها با هم صحبت كنيم ؟
ـتنها ؟ من و شما ؟ اون وقت به چه منظور ؟ فكر كنم باز بايد بهتون ياد آوري كنم كه واسه من هر چي كه دسترسي بهش سخت باشه جذابه ... قصد توهين ندارم اما همصحبتي با شما هيچ جذابيتي براي من نداره ... منظورم رو متوجه ميشيد كه ؟
سنگينيه نگاه ها رو روي خودم به خوبي حس ميكردم ... مردم ... هوا براي نفس كشيدنم كم بود ... من باز هم از سوى كيان خرد شدم و بي صدا موندم ... يعني هدفم سكوت پيشه كردن نبود اما تو اون لحظه چه دفاعي از خود داشتم زير اون همه نگاه كه تنها من به نظرشون متهم ميومدم ... با چشمهاي نگرون نگاهش ميكردم كه مبادا ادامه بده اما سكوتم هم به جا نبود چون از خودم و شخصيتي كه از خودم ميشناختم بعيد بود كه سكوت كنم براي همين محكم جلوش ايستادم و نگاه نگرانم رو پر از خشم كردم و گفتم
-نميدونم از چي حرف ميزنيد اما هر چي هست اصلا وقت شنيدن خيالبافي ها و حرفهاي بي ربط شما رو ندارم تنها خواسته اي هم كه ازتون دارم اينه كه عقده هاي شخصيتون رو بيخود و بيجهت به ديگران تحميل نكنيد ... اگر خيال كرديد كه با اين حرفها و اين بچه بازيها ميتونيد تو رفتار من تغييري ايجاد كنيد بايد بگم كه كور خونديد فقط يه مورد خيلي كوچيك رو بايد بهتون گوش زد كنم اونم اين هست كه هر چي خودتون رو بالا تر ببريد از نگاه ما هم به همون اندازه ريز تر به نظر ميرسيد كيان خان ... شب خوش ...
اينقدر اعصابم خورد بود كه ديگه حتي به فكر بدبختيه اعتمادي هم نبودم سرم رو برگردوندم و زير اون همه نگاه مخصوصا زير نگاه هاي بيتا راهم رو گرفتم كه برم تو دلم با رضايت با خودم زمزمه ميكردم
-:-اخيش راحت شدم ... حداقل يك درصد از حرف دلم رو جلوي كارمندهاش بهش گفتم ...
-خانوم بهرامي ... قبل از اينكه به ايرانتون پا بزارم يك دوستي يه نكته اي رو بهم گوش زد كرد اما من بي توجه از كنارش رد شدم ... اما حالا كه فكر ميكنم ميفهمم كه همچينم بيراه نگفته بود ... بنده خدا بهم گفت كه از امثال تو تو تهرون زياده نبايد دم به تله بدم اما منه ساده فكر ميكردم به همون يه شب ختم ميشه ديگه نميدونستم كه شما يه شبه دوست داريد راي صد ساله رو بزنيد ... ببخشيد تو جمع اين حرفو ميزنم اما دختر خانوم ما به هم نميخوريم اصلا به هم نميايم ... من نميدونم پدر مادر بيچارت در حقت چه كوتاهي اي كردن اما كاش اينو حداقل بهت ميگفتن كه با همسطح خودت بپر يا اگه هم نميخواي به همون يه شبت قانع باش ...
مردم ... باز مردم ... تموم شدم ... بي ابرو شدم ... با جسارت تمام من رو م*س*تثنا از هم نوع هام كرد ... من رو يك دختر ازاد و بي بند و بار خوند ...
بغض گلوم رو گرفت ... برگشتم و تو چشمهاش نگاه كردم از قصد نبود تنها علت اهسته صحبت كردنم ضعف تارهاي صوتيم بود كه از شدت بغض داشت لالم ميكرد ...
ـ باشه قبول تو به من نمياي ... منم به تو نميام ... اما اقلا تو يه خورده به خودت بيا ... ببين كجايي و با خودت چند چندي ؟
با همون خرده پولي كه تو دستم بود دور شدم ... اينقدر دوييدم كه حتي بلنداي عمارت هتل رو هم نميتونستم ببينم ...
دلم شكسته بود ... انگار زخمم رو يكي باز كرده بود و باز روش نمك پاشيده بود ... قلبم درد ميكرد ...
با اون سر وضع و اون خيابونهاي شلوغ تهرون دروغه كه بگم در امان بودم ... ماشين ها پشت سر هم ايست ميكردند و من با چشمهاي پر از اشك راه ميرفتم ... به كجا ؟ نميدونم ... اخه. كجا ميتونستم برم ؟ جايي رو نداشتم ... كسي رو نداشتم ... با چند هزار. تومني هم كه دستم بود به زور خودم رو ميتونستم به ترمينال شرق برسونم ...
تنها راهي كه جلوم بود اين بود كه با اين لباسها يك تاكسي بگيرم ...
با اولين تاكسي كه اومد سوارش شدم و بهش گفتم كه ميخوام برم ترمينال ... از شانسم يه مرد مسن بسيار مهربون بود كه دلش به حالم سوخت با خلاصه شرح حالي كه ازم شنيد به راحتي باور كرد و به همون كرايه اندك بسنده كرد و من رو بي منت به ترمينال شرق رسوند ... خيلي تعارف كرد اما من نپذيرفتم از ماشين كه پياده شدم ... جلوي مانتوي عباييم رو محكم گرفتم و سريعا خودم رو به توالت ترمينال رسوندم و با همون مايع شستشويي كه اصلا هم بوي خوبي نميداد صورتم رو شستم و موهام رو كمي خيس كردم تا از اون فر در بياد و حالت ميزانپيلي خودش رو از دست بده ... ميدونستم كه كمتر كسي در باجه بدون پول شرايطم رو قبول ميكنه تا من رو به مقصدم برسونه ... براي همين م*س*تقيما به سمت پاركينگ اتوب*و*سها رفتم و با يكي از راننده هاي اتوب*و*س كه مقصدش هم با من يكي بود صحبت كردم ...
بنده خدا حق داشت خيال كرده بود من دارم از خونه و كاشونه خودم فرار ميكنم ... اولش گفت برام مسئوليت داره اما بعدش با هزار تا قسم خدا و پيغمبر راضي شد تا تو قسمت بوفه بشينم و من رو به مقصدم برسونه ... تو زندگيم اينقدر اشك براي يك غريبه نريخته بودم ...
خلاصه اون شب كذايي به پايان رسيد و من با هر بدبختي اي بود خودم رو به خونه رسوندم ... از شانس خوبم باز هم خدا با من بود و از، كليد يدكي كه زير گلدون كنار در هميشه جاساز ميكردم استفاده كردم و ساعت شش صبح تونستم بالاخره تو تختم دراز بكشم ...
هر چه فكر ميكردم تا به خودم بقبولونم اين يه كاب*و*س بيشتر نبود اما باز وقتي ياد ديشب و اون همه اتفاق و فشار روحي كه روم سوار بود ميفتادم بدنم خيس از عرق ميشد ... چرا من دل به همچين آدمي بسته بودم و خودم متوجه نشدم كه اين موجود تنها ظاهر آدميت داره و از انسانيت هيچ بويي نبرده ...

@romangram_com