#نیاز_پارت_327
کمی بیشتر خودم رو به سمت بیرونیه هتل کشوندم و دستهام رو به ستون چسبوندم ...
صدای کفشها قطع شد ... صد در صد قدمهاش رسیده بود به موکت پهن شده روی سر در هتل ... نفسی از روی آسودگی کشیدم
-خودت پسم میزنی خودت با پاهای خودت میای پیشم ؟آخه من چی کارت کنم نیاز؟..
شک داشتم زنده باشم ... تمامیه حرارت توی صورتم از شدت ترس به عرقی سرد تبدیل شد ..
پولها رو محکم تر گرفتم و گفتم
-برای تو اینجا نیستم پس به خودت نگیر ... خیلی اتفاقی شد ...
نگاهش رو آهسته میاره پایین و به دست مشت شدم که توش پولهای بیچاره له شده بودند توجه میکنه
-طرف تو زرد از آب در ومد ؟نرسوندت ؟
پوزخند میزد و تیکه مینداخت ... با هر کلمه از حرفهاش بیشتر عصبی و شرم زده و بی جواب میشدم و سرم رو پایین تر مینداختم ...
هر لحظه استرسم براي برخورد با كيان بيشتر ميشد، بايد ميزدم به پر رويي و جوابش رو ميدادم براي همين تو صورتش نگاه كردم و با اخم شديدي گفتم
-چرا فكر كردي كه من بأيد به تو حساب پس بدم ؟
بإزهم هم اون پوزخند لعنتي ... هم زمان صورتش رو به سمت ستون ميبره
-خانومه اعتمادي. چند لحظه تشريف بياريد اينجا ...
با شنيدن اسم اعتمادي فكرم به هزار جا رفت ابروهام رو در هم بردم
خانوم اعتمادي با صورتي در هم و ناراحت مقابلم ايستاد
-خانوم اعتمادي شما إز امروز اخراجيد ...
درست ميشنيدم ؟به اين بد بخت اخه چي كار داره ؟ ديگه قاطي كردم ... هيچي حاليم نميشد ... به أوج عصبانيت رسيدم و با صداي نسبتا بلندي گفتم
- أين مسخره بازيا چيه ؟ أين يه مسئله بين من و شماست
با همون خونسردي هميشگي كه تازه فهميدم صد درصد ذاتي هم هست نگاهم كرد و گفت
ـ صداتون رو بياريد پايين خانوم بهرامي، فكر كنم فراموش كرديد كه اينجا محيط كاريه بنده هست ... در ضمن چه مسئله اي ميتو نه بين من و شما باشه، شما فقط يك كارمند اخراجي هستيد كه به لطف تون خانوم اعتمادي هم از الان همدردتون ميشه
إز حرص دستهام رو مشت كردم و گفتم
ـ اقاي دادفر خواهش ميكنم مسائل رو با هم قاطي نكنيد من إز ايشون خواستم تا ...
نگذاشت حرفم تموم بشه و وسط حرفم پريد و با جديت هر چه تمام تر گفت
- ببخشيد ؟ شما خواستيد ؟ اون وقت ميتونم بپرسم شما كي باشيد كه تو وقت اداري از كارمند من درخواستي داشته باشيد مثله اينكه فراموش كرديد كه خود شما هم از هتل من اخراج شديد ... خانوم اعتمادي بفرماييد وسايلتون رو جمع كنيد ...
@romangram_com