#نیاز_پارت_326

- لطف میکنی اگه بری به هتل هیراد ...
بدون هیچ بحثی رفت ... باید تحمل میکردم ... یااز اول نباید سوار میشدم یا حالا که سوار شدم باید وقار خودم رو حفظ کنم کوچکترین ضعف و یا گریه ای نشون دهنده پذیرفتن هر چه القاب بد نسبت به خودم بود ..
جلوی هتل نگه داشت و من بدون هیچ کلامی اضافه، ازش تشکر کردم و خواستم پیاده بشم که بالاخره بعد از یک ربع راهی که در پیش داشتیم عرفان به حرف اومد و گفت
-حرفهای اون دو تا زیاد روم تاثیر نگذاشته اما از صحنه ای که به چشم خودم دیدم فکر میکنم با روحیات من زیاد دمخور نیست که دور و ور استرس و هیجان باشم ... روزهای خوبی رو برات آرزو میکنم ..مراقب خودت باش ... از این جور آدمها هم دوری کن ... یه رفرشی تو زندگیت بزار تا شکل و شمایل خوبی به خودش بگیره ...
بد تر از صد تا بد و بیراه بود ..دردش دردناک تر از هر خنجری بود توی سینم ... توهینش بد تر از هر هتک حرمتی بود و در نهایت تهمتش بد تر از صد تا کار نکرده بود ...
اینبار با بغض نگاهش کردم و نا خواسته اما محکم قطره اشکی ریختم و گفتم ...
-لطف امشبت رو فراموش نمیکنم ... چون آخرین دیدارمونه تو دلم میمونه که این خواسته رو ازت ندآشته باشم .. باوری که تو امشب بهش رسیدی تا من خیلی فاصله داره ... خیلی دست و دلباز رو شخصیتم حساب بد باز کردی فقط میخواستم بگم که من تا باورت خیلی راه دارم ..
اصراری به باورش نداشتم و اون هم تلاشی به باور کردنم نداشت ... با یک خداحافظی ساده ترکم کرد و رفت ..
ناراحت بودم اما زمان برای صبر و شکافتن موقعیتم نداشتم ..باید به آخرین راهم پناه میبردم ..راهی پر از استرس و نا امنی ... آخه به ه کی میگفتم که دام دوباره میرم تو قفس شیر بهم میخندید یا شاخ در میاورد
چون ریسک بود ... تا اونجا که یادمه شش ماه پیش کیان استراحتگاهش یکی از اتاقهای همین هتل بود پس یا دوباره با کیان بر خورد میکردم یا نمیدیدمش و کارم رو میرسیدم و میرفتم ... راه دومم هم این بود که کلا چشمم رو میبستم و یه امشب رو میرفتم تو پاکینگی یا پارکی چه میدونم جایی میگذوندم آخه بدبختی مشکل من شب و روز نیسن من کلا شبانه روز و بیست و چهار ساعته بی کس و کارم ...
فرصتی بذای سبک سنگین کردن کارم نداشتم در نتیجه با سرعت از در اصلی لابی داخل رفتم و نگاهم رو بدون درنگ چرخوندم و بردم پشت جایگاه رسیپشن ...
همین رو کم داشتم از رضا خبری نبود و پشت رسیپشن خانوم اعتمادی بود ..فکر میکردم رضا باشه اما باز وجود خانوم اعتمادی هم برای من کلی امید بود ..
با عجله رفتم پیش خانوم اعتمادی و با سلام و احوالپرسی خیلی کوتاهی درخواستم رو با کلی شرمنگی بیان کردم ...
بالاخره خواستم ازش چند هزار تومن دستی بهم بده تابتونم برم شمال ...
قول این رو بهش دادم که به محض رسیدنم به منزل در اسرع وقت پول رو به حسابش واریزکنم ... چون از وضعیت هم مطلع بودیم خیلی بی تعارف شماره حسابش رو بهم داد و من هم ازش گرفتم ...
بیچاره نگران حالم شده بود که تو اون موقع شب بدون پول اونجا چی کار میکنم اونقدر کنجکاو زندگیم بود که مدام جویای غیبت شش ماهه ام میشد ..اما فرصتی برای جوابگو شدن به این سواها نبود و از اونجایی که احتمال میدادم که هر لحظه کیان سر برسه فقط چند هزار تومن پول نقد تو کیفش داشت اونها رو دستم داد اما برای رسیدن تا خونه واقعا پول کمی بود برای همین باز ازش درخواست پول بیشتری کردم و خانوم اعتمادی گفت که سریعا به بانک نزدیک هتل میره و پول کافی رو برام میکشه و میاره .
از بد اقبالی خودم باید مثل همیشه چند دقیقه صبر میکردم ... آخه با اون سر و شکل اصلا صحیح نبود تو خیابون راه بیفتم
لب پله های ورودی نشستم ..اینقدر سترس نیومدن کیان رو داشتم که یادم رفت همون چند هزار تومن رو موقت بدم به خود خانوم اعتمادی و همه پول رو یکجا ازش بگیرم ..میدونستم که باید کمه کم ده دقیقه ای منتظر یموندم تا خانوم اعتمادی بره و بیاد ..سه دقیقه نمیشد که نشسته بودم و خواستم مانتوم رو درست کنم تا پای بدون شلوارم دیده نشه که ماشین کیان رو دیدم که داره به سمت در پارکینگ میاد ... انگار جن دیده بودم ... یا بهتر بگم انگار عزراییلم جلوم نمایان شده بود ..تو این بیست و خرده ای سال که از خدای خودم عمر گرفته بودم اینقدر فرز از جا نپریده بودم ... مثل برق و باد از جام پریدم و رفتم پشت ستون عمودی بنای هتل ایستادم ...
نفسم تو سینه حبس شده بود ..از اونجایی که مانتوم هیچ جیبی نداشت چند هزار تومن پولی رو که تو دستم داشتم تا تونستم مچاله کردم و سفت گرفته بودمشون ... درست حس یک زندانی فراری ..
اینقدر ترسیده بودم که حتی جرات نمیکردم آهسته از کنار ستون سنگی نگاه کنم تا بفهمم رفته یا هنوز همونجاست ..وای تا اونجایی که یادمه همیشه عادت داشت از در اصلی تو بره ... من هم پشت ستون عمودی و تزیینی در اصلی ایستاده و پنهان شده بودم ...
چه وضعیت اسفناکی تا به حال اینقدر خودم رو خار و ذلیل ندیده بودم ...
چند دقیقه ای گذشته بود من از شدت حبس نفسم تو سینه، عرق روی پیشنیم نشسته بود ...
مشتم رو محکم تر کردم ... انگار یکی میخواد پولها مو ازم بدزده ...
صدای قدمهای یک نفر میومد ... ظرفیتم برای اینهمه استرس تکمیل شده بود و هر لحظه آمادگیه بیهوش شدن رو داشتم ...

@romangram_com