#نیاز_پارت_325

این سکوت و کینه شش ماهه از این دو من و عقده ای تر از حالت عادی کرده بود چون انگار زیپ دهنم رو باز کرده باشند دق و دلیه این شش ماه رو خالی کردم ... از پشت حصار دستهای کیان در اومدم و طوری که خودم فقط آروم بشم داد زدم و گفتم ...
-کی به تو گفته برای من سپه سالار بشی تو هم یه آشغالی مثل اون الان واسه من ادعای فردین بازیت میاد ؟ عرفان بریم چون اگه من یه چند دقیقه دیگه اینجا باشم روح روانم از دست اینها معلوم یست به چه روزی در میاد ...
کیان سکوت کرد و انگار دیگه از خر شیطون پایین اومده باشه فقط نگاهم کرد ... این جور کوتاه اومدن یا به نوعی کم آوردن رو زیاد ازش دیدم ... برای همین بی توجه به برخوردش داشتم میرفتم سمت عرفان که دیدم با پوزخند گفت ..
-نیاز ؟
برگشتم و نگاهش کردم دیدم با همون پوزخند مسخره دستهاش رو تو جیبش کرده و میگه ...
-این عرفان جونت میدونه که دعوای من با تو سر چی بوده و هست یا اینکه من چه ربطی به تو پیدا میکنم ؟
بدنم لمس شد ... از من اعتراف میخواست اون هم جلوی جمع جلوی افرادی که هر کدومشون برای خودشون صد در صد تجربه ای تو این زمینه داشتند و الان به چشم قاضی میخواستند در باره نجابت من به قضاوت بشینن .. اینجا دیگه حرف مظلومی و سکوت نبود ..هر سکوتی نشونه ضعفم بود مخصوصا من که گفتم این اتفاق چندان تاثیری تو زندگیم نداشته ...
کم آوردن مثل همیشه نشونه ضعفم بود برای همین من هم مثل خودش پوزخند زدم و با غروری کاذب که بعید از خودم میدیدم رو به عرفان گفتم ..
-آخ راست میگه کیان ... عرفانمعرفی نکردم .. این تین آقایی که میبینی با نوچشون که اونجا وایستاده یک زمانی تنها دوستهای من بودند ... همین کیانی که میبینی من رو زندگیه خودش میدونست و با تموم صداقتی که تو یک مرد فقط میبینی از من رسما درخواست ازدواج کرد حتی من رو به با ارزش ترین افراد زندگیش هم نشون داد ... طبق گفته های خودش هم هر کسی لیاقت همنشینی با پدر مادرش رو نداشت اما من به شام هم پیش اون دو تا فرشته دعوت شدم ... بگذریم تفاهم نبود ..یا من خیلی بی صفت بودم یا این پسر خیلی آشغال هر چی بود که قسمت هم نبودیم ... راضی شدید آقای دادفر ؟ خوب معرفیتون کردم ؟هر جاش دروغ بود بگو دروغه ... حالا اون کناریش ..در مورد موقعیتش خیلی ضرب المثلها میشه زد ولی نمیدونم چرا من عاشق این یه دونش شدم ... گربه دستش به گوشت نرسید میگفت اه اه بومیده ... دیگه خود بدبختش خبر نداشت که سیبیلهای بی نواش رو کندن و نمیتونه مثل یک گربه حتی راه بره چه برسه فکر غذاش باشه ... عرفان اگه سوالی داری بپرس باز بیشتر آشنات کنم با این دو اعجوبه بشریت ... البته من هم تا همین حد میشناسمشون
عرفان عجیب نگاهم میکرد و سوییچ رو تو دستهاش چرخوند و به منظور رفتن تو ماشینش سری تکون داد و با اخم رو به من اشاره زد که برو سوار شو تا بریم ... داشتم دنبالش میرفتم اما قبل از اینکه بخوام برم کیان خیلی کوتاه گفت
-عوض شدی نیاز! با شناخت من، زمین تا آسمون فرق داری !
سوختم ... جوابش رو ندادم و با پوزخندی که پر از درد بود ترکش کردم ..
تنهاش گذاشتم ...
بی سر صدا سوار ماشین شدم و باعرفان جمع پراز تشنجشون رو ترک کردم ...
تو ماشین روی نگاه کردن به عرفان رو نداشتم ... اصلا از اون وضعیت راضی نبودم اما خب راه دیگه ای هم برای رهایی از اون منجلاب نداشتم باید پناه میبردم به عرفان ..مدام به آخرین لحظه که کیان چی بهم گفت فکرمیکرد ..درست میگفت عوض شده بودم دیگه مثل قبلاها نبودم زمین تا آسمون با قبل فرق کرده بودم ... آخه دیگه کوت آرومم نمیکرد دیگه دلیلی برای سکوت نداشتم باید همون نیاز بلبل و سر زبون دار قبل رو بهشون نشون میدادم اصلا م رو چه به متانت و سکوت ؟!
توقعی جز این از عرفان بیجا بود از هر کسی میشد این انتظار رو داشت که کمی هم که شده کنجکاو بشه ... چند دقیقه ای رانندگی کرد و بعد با جدیت و ژست جالبی پشت فرمون گفت
-هنوز هم نمیخوای خودت رو یه جور درست و دوا درمونی برای من معرفی کنی ؟ یه جوری از خودت بگو که حداقل الان بدونم که کجا باید برسونمت یا اقلا پشیمون نباشم که پشتت ایستدم ... از حرفهای اون دو تا معلوم بود که بدجوری زدید تو پر و بال همدیگه ..
حق داشت تا یه حدی بدونه اما جدا چیزی برای گفتن نداشتم حداقل تو لحظه ای که واقعا از یاآوریه گذشته اعصابم متشنج میشد چه برسه تعریفش و شکافتن بحثش با یک نفر دیگه ... نفسی عمیق کشیدم و گفتم
-چیزی برای تعریف نیست ...
انگار با این حرف بد جور به وجودش توهین کردم چون معلوم بود که از موقعیت درست شده بد فرم دلخوره خواست خیلی خونسرد به نظر برسه اما موفق نبود
-باشه نیست که نیست ..همچینم مشتاق به دونستنش نیستم ... فقط بگو کجا برسونمت ... خیلی خستم ...
از فرم حرف زدنش جا خوردم ..میدونستم از اون فرم و لحن هاست که نشون میده اصلا به همصحبتی با من راضی نیست ... خودم رو کوچیک کردم حق داشت هر کس دیگه ای هم بود این بر خورد رو میکرد ... فکر کن از یکی خوشت بیاد طرف برات هی طاقچه بالا بزاره بعد یه دفعه ببینی طرف چه مورد های نابی تو گذشتش داشته ... وای ... باید تیر بارانم میکردند تا اون حس خجالت و شرم زدگی و سر افکندگی در من از بین میرفت ... مردم و زنده شدم تا لحنم پر از بغض و ضعف نباشه ...
تنها راه رهایی یافت ارز ادامه اتفاقهای بد بیشتر از این کوچیک شدن تو این شب کذایی به دست آوردن حد اقل چند هزار تومنی پول بود تا خودم رو بی منت و بدون حساب کتاب به خونه میرسوندم ..تو تهران هیچ آشنایی نداشتم جز همکار چندین سالم تو هتل ..رضا ... مطمینا اون روی من رو زمین نمیندازه اما دست رسی به را هم سخت بود چون تلفنی نداشتم و اگر هم داشتم شماره ای از رضا نداشتم آخه یچ وقت به فکر این نیوفتادم که شمارش و به خاطر بسپارم چون هر روز و هر شب همدیگه رو حضوری میدیدم ... باز به ناچار باید حضورا میدیدمشو ازش درخواست پول میکردم تا به دادم برسه ...
م*س*تقیم به شیشه نگاه کردم وبا تموم مشغله فکریم گفتم ...

@romangram_com