#نیاز_پارت_324
-نیاز چرا بدون کفشی ؟ این چه وضعیه ؟ دوست داری بیا بریم من میرسونمت ...
از اقتداری که تو عرفان دیدم خوشم اومد اما دلم میخواست حق کیان کف دستش گذاشته بشه ...
تو چشمهای کیان نگاه کردم و قبل از اینکه حرف بزنه رو به عرفان گفتم ..
-آخه عرفان جان زحمت میشه ...
کیان دندونهاش رو روی هم سایید و اینبار دستم رو تو دستهاش گرفت و گفت ..
-لازم نکرده . گفتم که یه چیز شخصیه خودمونحلش میکنیم ... آریا آقا رو راهنمایی کن راه رو نشونشون بده ... نیاز بیشتر از این مسیله رو بزرگش نکن ..یه چیزی بین من و تو هست خودمون هم حلش میکنیم ...
آریاهم که انگار منتظر شنیدن اوار از سمت کیان تا مثل غلام حلقه به گوش بگه چشم ... اومد و آرنج عرفان رو گرفت که هدایتش کنه سمت ماشین ...
از سکوتمکه نشونه ضعف بود فرار کردم وروی بودن عرفان برای پشتیبان و دلگرم شدن خودم حساب کردم دستم رو از زیر فشار پنجه هاش در آوردم
خواستم دنبال عرفان برم و بهش بگم نا من رو تا ترمینال شرق برسونه و در نهایت شاید رویی مینداختم برای گرفتن تاکسی و یا بلیطی برای راه برگشتم اما دیگه کلافه شده بودم از این همه زیر دست بودن آریا واسه همین حیف دیدم که زهرم رو این دم آخری به آریا نپاشم اینبار خطاب به آریا گفتم ..
- حلقه توگوشت رو ندیده بودم آریا خان .. هر چند که واقعا جای تبریک داره چون تو خیلی خوب تونستی کاری که برازندته برای خودت دست و پا کنی ..کیان هم ارباب خوبیه ..هواتو داره ... قدرشو بدون
آریا عصبانیتش اوج گرفته بود ... من لذت میبردم ... به خیالم هیچ جوابی تو آستینش برای این تیکه من پیدا نمیکنه و هر جوابی هم بده مرحمی برای زخمش نمیشه ... همونجور خشمگین به منظور تهدید یک قدم سمت من برداشت مردک بیچاره فکر کرده بود من میترسم اما قدم از قدم بر نداشتم
کیان دستش رو به معنای حفاظ آورد جلوی سینم تا آریا بهم حمله نکنه ... تو دلم بهش گفتم چقدر تو خود شیرینیو چقدر اون نوچت فیلمه که خوب نقشاتون رو بازی میکنید ...
کیان عصبی رو به آریا نگاه کرد و گفت
-آریا بس کن تو روهم باید رام کنم ؟
پوزخندی زدم و زیر لب به آریا جوری که خودش هم بشنوه گفتم
-وحشی که رام نمیشه ...
فشار انگشتهای مشت شدش از روی بر آمدگی رگهای روی پوست دستش نشون میداد که چقدر حرص میخوره و تنها حالتی بود که من فقط کمی تنها کمی از این حرص خوردن آروم میشدم و لذت میبردم ..
-حیف که سفارش شده کیانی وگرنه خوب میدونستم رسوایی اون اس ام اس رو چجوری دوبرابرش کنم برات ..نچسب ...
احساس قدرت میکردم البته ا وجود ساپورت کردن عرفان بای همراهی کردنم بابت آخر شب اما با این تیکه آریا یاد گذشته و اتفاقاتی که همگی از کیان و آریا سر منشاء میگرفت قلبم به درد اومد ..من حریف این سر زبون بی حد و مرز نمیشدم ..محکوم بودم به بد و بیراه شنیدن ناحق ... و شاید هم به حق ...
از روی درد بود یا عصبانیت هر چه بود وجود سولماز و مریم مخصوصا عرفان رو نادیده گرفتم و گفتم ...
-تو یکی سفت لباس اربابت رو بگیر تا از بلندی نیوفتی ..هرچند خبر نداری که جفتتون ته دره دارین سیر میکنید..
صداش رو برد بالا و همزمان با کیان اما زود تر از کیان گفت..
-به کپ بابا دختر غربتی برا من ادا پرنسس ها رو در میاره ...
-نیاز ببند دهنتو من تا یه حدی میتونم نگهش دارما احترامت دست خودته .. ...
@romangram_com