#نیاز_پارت_323
اعصابم متشنج شده بود تا اومدم به خودم بیام دیدم کیان آهسته دستش رو پشتم گذاشته و من رو داره هدایت میکنه سمت ماشین ...
-آریا رو ول کن بیا خودم هر جا بخوای میرسونمت این وقت شب تو این شهرک هر اتفاقی ممکنه برات بیفته یعنی اینجا از پیش من بودن برات امن تره؟
احساس بی کسی میکردم احساس پوچی من ارزشم اینقدر پایین اومده بود که حتی از آریا هم بد و بیراه بشنوم..
دلم از همه پر بود ..حتی از اون زنی که به چشم میدید که من از هم نوعه خودش هستم و مورد ظلم واقع شدم اما باز با وقاحت پشت سنگرش که ماشینش باشه نشسته بود و نگاهم میکرد ..
اینبار تنها راه چاره ام این بود که به کیان به حالت رام شده نگاه کنم و دردم رو بگم
-ولم کن کیان ..چرا زندگیه من برات جالبه ؟ همین رو میخواستی ..از کسی که من براش پشیزی ارزش قایل نبودم جلوی جمع حقیر بشم ؟ یعنی بدی ای که در حقت کردم اینقدر بزرگ بود که تو هنوز من رو نبخشیدی و دست از آزار و اذیتت بر نمیداری ؟ من که رفتم ..من که با هر کاری که باهام کردی باز سکوت کردم و بی سر و صدا از جلو چشمهات دور شدم ..میدونستی که اگر میخواستم منم تلافی کارهاتو بکنم خوب میتونستم ؟ اما من اون اس ام اس لعنتیتو با آریا خووندم و باز جیکم در نیومد و رفتم ... فکر کردی نفهمیدم ؟ چرا فهمیدم اما باز که به عمقش نگاه کردم دیدم اشتباه از من بود که حماقت خودم رو تو چشمهات ندیدم و به اشتباه جاش صداقت تورو دیدم ..نمیگم میبخشمت نه ..به هیچ وجه نمیبخشمت ... اما نفرینت هم نمیکنم ..تو خواسته یا ناخواسته زندگیه من رو یه جوره دیگه ورق زدی ... داشتم زندگیمو میکردم اما با اومدنت همه چی رو خراب کردی ..من رو الان میبینی ؟ هیچی عوض نشده من همون نیازم ..ولی با یه فرق کوچولو ..از صدقه سریت بالاخره تونستم به خودم بیام ..به جای اینکه دلم به تب و تاب بیفته و تو رستوران تو دربند از ترس اینکه از دستت بدم به حالت تهوع بیفتم و غش کنم الان یاد گرفتم که چجوری ازت فرار کنم الان یاد گرفتم که چجوری از دیدنت اون حس شش ماه پیش رو به تنفر تبدیل کنم ..کم چیزی نیست کیان تو با من بد کردی ولی کیان یادت نره که گرون ترین عتیقه های دنیا هم روشون یه ترگ کوچولو هست ..از ارزششون کم نمیشه ..دیر یا زود من هم میبایست اون تجربه رو تو زندگیم میگرفتم حالا از شانسم اینجوری گرفتم اما باور کن از ارزشم کم نشده ... ازت فرار میکنم نه اینکه احساس ضعف کنم نه به هیچ وجه ..من ازت فرار میکنم چون از حماقتم بدم میاد ءمن از اون روزهای با تو بودن متنفرم ..از حس اعتمادی که روز اول مثل یک خواهر به برادرش داره من به آریا داشتم متنفرم ... آریا من به تو هم اعتماد کردم آریا هیچ میدونستی که این من و تو بودیم که سولماز و پیمان رو به هم معرفی کردیم ... آریا من و تو با هم تولدتو جشن گرفتیم با هم خندیدم و من از زندگیم برات گفتم چی شد که تو از من کینه به دل گرفتی مگه تو نگفتی که من دوست و خواهرتم ؟اون وقت من باید حس واقعیت رو با خوندن اون اس ام اس بفهمم انگار تو راست میگی من ارزششو ندارم چون معیار شما برای ارزیابی خیلی متفاوته ..از تو هم دلم شکست اما باز هم گ*ن*ا*ه تو نیست که گ*ن*ا*ه از حماقت خودمه ... چی با خودتون فکر کردین به قول خودتون گفتین دختررو بزنیم زمین بعد مثل سگ دنبالمون راه میفته مثل خیلی از دخترهای دورتون اما شرمنده زدین به کاهدون من ارزش زندگیم روی اون اصل نمیچرخید ..برای اطلاع خدمتتون میگم که اونچیزی که میخواستید بهش برسید بر عکسش شد فعلا شما دارید دنبال من میدوید زیاد جالب به نظر نمیرسه ..
صوت کیان ازشوکی که به وسیله صحبتهام بهش وصل شده بود ریخته بود ... متحیر نگاهم میکرد و من هم دیگه حرفهام رو به اتمام رسوندم بالاخره راحت شده باید حرفهام رو بهش میزدم تا میفهمید که من ساده و احمق نبودم و ولش کردم ...
خواستم راهم رو بگیرم و برم که دیدم یک ماشین دیگه پشت کیان و روبری من پارک کرده ...
عرفان بود صد در صد ما رو گوشه خیابون دیده بود و اومد ببینه چه خبره ؟یکی دیگه اضافه شد ... وای این دیگه چرا اومد ؟
تمام حواس من به عرفان بود که داشت از ماشینش پیاده میشد، و حواس کیان، به من بود و مطمینا در عجب این که من چطور همچین دلیلی رو این همه مدت داشتم و سکوت رو برای خودم در مقابل اون پیشه میکردم ...
با جدیت بازوم رو گرفت و گفت
-نیاز اینجا اصلا جاش نیست بیا بریم بعدا با هم صحبت میکنیم ..
آبی که از سرم گذشته بود چه یک وجب چه صد وجب ..
با غضب نگاهش کردم و گفتم
-گفتم به من دست نزن ... در ضمن چرا فکر کردی که بعد از اون ماجرا، بعدا ی، برای من تو وجود داره ؟ چه صحبتی ؟ از کدوم کلمات تو فرهنگ لغاتت میخوای استفاده کنی تا فقط یه ذره بتونی قانعم کنی ...
کلافه نفسش رو بیرون میده و به عرفان که دیگه به ما نزدیک هم شده بود نگاه میکنه صدای ترمز ماشین بعدی باعث میشه که نگاهم بچرخه دنبال صدا ... سولماز و مریم هم با ماشین آریا اومدند و به سرعت از ماشین پیاده شدند و با شتاب پشت عرفان راه افتادند .. هنوز چند قدمی داشتند تا به ما برسن برای همین کیان جرات کرد و آهسته رو به آریا گفت
-آریا سرشون رو گرم کن تا ما بریم ...
چقدر مطمین حرف میزد !منظورش با عرفان و سولماز و مریم بود ؟ برای چی ؟ نکنه این فکر کرده من باهاش جایی میرم ؟ طاقت نیاوردم و زدم به بی خیالی و برای اینکه یه خرده حس ضایع شدن رو بهش بدم تو جمع با صدای بلند گفتم .
-برای چی سرشون رو گرم کنه ؟ نکنه فکر کردی من با تو جایی میام ؟ شازده من با تو تا بهشت هم نمیام ... تو همین الان با این آدما دست به یکی بودی بر علیه من !الان پشتشون میگی سرشون رو گرم کن تا ما بریم ؟ نکنه فکر کردی اینجا هم مثل اون هتل بی در و پیکرته ؟ که همه چی طبق قانونت پیش بره!نه قربونت برم اینجا زمین خداست و قانونش رو من و تو تایین نمیکنیم ..
ایندفعه عرفان متعجب از ای حرفها که صد در صد براش عجیب و غیر منتظره بود نزدیک اومد و اخمی کرد و گفت
-نیاز جان چی شده ؟ مشکلی پیش اومده ؟
جوابی براش نداشتم ..دوست نداشتم تو این مسایل دخالتش بدم ... اما زشت م دیدم که سوالش رو نادیده بگیرم برای همین خواستم حرف بزنم که کیان گفت ..
-نه بابا عرفان ... تو خانومهارو نمیشناسی تا تقی به توقی میخوره داد و قالشون رو هواست .هیچی نیست ..دیر وقته داداش برو خونه استراحت کن ...
خوب جواب کیان رو داد چون بی توجه به حرفهای کیان دوباره رو به من گفت
@romangram_com