#نیاز_پارت_322
کفشهام رو در آوردم و اینبار با سرعت هر چه تمام تر میدویدم..
-نیاز به خدا اگه نایستی بد حالتو میگیرم ...
باز میدویدم و سعی میکردم کوچه پهن و طولانیه خوارزم تو شهرک غرب رو به اتمام برسونم ..
بالاخره تونستم خودم رو به خیابون اصلی که زرافشان باشه برسونم ... من میدویدم و کیان به دنبالم میومد ..دیگه از نفس افتاده بودم ..نمیدونم با این فرارم ارزشم پیشش پآیین تر اومده بود یا بالا تر هر چی بود که غرورم اجازه نمیداد مشکلم به دست کیان حل بشه ..تو تمام مدتی که میدویدم تنها یک تصویر جلوی چشمهام نقش بسته بود ..سیاهیه چشمهای کیان ..نفسم بند اومده بود اما هنوز بوی خوش کیان تو سرم بود ... دستهام از استرس یخ زده بود اما جای دست کیان رو مچ دستم هنوز گرم و سوزنده بود ...
به زور یک ماشین پراید که از دور میومد رو دست تکون دادم و اون هم برام ایستاد کیان رو میدیدم که هر لحظه داره بهم نزدیک تر میشه ... دیگه فقط ده متر داشت تا بهم برسه ...
از شانسم راننده زن بود ...
-چیزی شده ؟ چرا فرار میکنی ؟
تو اون مدت زمان کم چی میتونستم براش تو ضیح بدم ؟!
سرم رو از پنجره تو کردم و همزمان سعی میکردم در قفل شده ماشین رو باز کنم و برم توش بشینم ..
-میشه لطفا من رو تا یه جایی برسونید ..
میمیک صورتش رو ناراضی نشون داد و در نهایت تو آینه نگاهی کرد و وقتی کیان رو دید که تنها چند قدم باهام داره گفت
-دردسری که نداره ؟
تا بخوام بیام این رو راضی کنم کیان بهم رسیده بود بی خیال پراید وراننده اش شدم ودوباره خواستم بدوم که دیدم کیان از پشت و آریا با ماشین کیان از روبرو و پراید هم از سمت چپم محاصرم کردند ..
زن راننده که انگار تو سینماست شیشه رو داده بود بالا و خیره شده بود به ادامه ماجرای من بدبخت ..من هم به ناچار چون جایی برای ادامه فرار نداشتم ایستادم و کیان رو مقابل خودم دیدم که دستش به موهاشه و داره نفس نفس میزنه ..
-به خیالت نمیگیرمت نه ؟ برو سوار شو ...
اینبار آریا هم پیاده شد و من از فشار روحی که احساس میکردم داد زدم و گفتم
-مگه مملکت قانون نداره که تو یا هر کس دیگه ای از راه میرسه میشه همه کاره من ..برو آقا ..وگرنه زنگ میزنم به پلیس بیاد حالتو بیاره سر جاش ها ..چه گیری کردما ..
آریا با جدیت و بی حوصلگی تو لحن گفتارش رو به کیان گفت
-کیان دادا بیا بریم دنبال شر نگرد ..ارزششو نداره ..
با اخم و غیض شدیدی بر میگردم و به آریا نگاه میکنم و میگم
-اونی که بی ارزشه تویی و دور وریات ..حرف دهنت رو بفهم ..
آریا عصبی اومد جلو و خواست من رو بترسونه
-ببین بچه پر رو من کیان نیستم که باهات راه بیاما چشمم رو ببندم زن و مرد نمیشناسم چنان لت و پارت میکنم که هیچکی که خوبه خودت هم خودتو نشناسی ..
انگار مقصر خودم بودم که ارزشم اینجور بیاد پایین ..
@romangram_com