#نیاز_پارت_321
روبروی ماشینش که جلوی ماشین آریا پارک شده بود من رو نگه داشت ..
با باز شدن در دیدم که همون دختر لوند تو ماشین نشسته ... مچ دستم رو خیلی محکم گرفته بود ..اگر کوچیک ترین تکونی به خودم میدادم یقین داشتم که مچ دستم از جا در میره ...
پس این دختر دوست دخترش بود ... خیلی ناز بود ... خیلی ناز تر از من ... جذاب تر و خوش تیپ تر از من ...
پس حق داشت من رو پس میزد ... سادگی من کجا و لوندی این دختر کجا ...
-چیزی شده کیان ؟
با عصبانیت بهش گفت
-برو پایین
باز گنگ و مبهوت نگاهش میکرد ..
-برای چی ؟ این حرکتت خیلی زشته کیان ...
-گفتم بیا پایین کار دارم ..
-کیان مگه امشب قرار نبود ...
با عصبانیت بدون اینکه نگاهی به من بکنه به آریا که تو ماشینش نشسته بود نگاه کرد و اشاره زد که بیاد بیرون
-همه چی مالید ... بیا آریا میرسونتت ...
-خیلی بی شخصیتی کیان ... به خاطر این ...
میدونستم که میخواست به من بی احترامی کنه اما حالا یا از عمد یا غیر عمد کیان تو کلامش پرید و گفت ..
-خیله خب بابا من بی شخصیت وقتم رو گرفتی ...
چقدر تغییر کرده بود این اون کیانی نبود که من میشناختمش ...
فشار دستش روی مچ دستم کمی آروم تر شده بود برای همین باز یه محکی زدم
دستم رو سریع از تو دستش کشیدم بیرون و برگشتم که ازش دور بشم که اینبار پشت یقم رو گرفت و به جای اینکه تنها باشیم این دفعه در مقابل آریا و سولماز که دو تاشون تو اون یکی ماشین بودند و پیاده شده بودند که ببینند ماجرا از چه قراره و جلوی چشم اون دختر که کم جلوش خجالت نمیکشیدم داد کشید سرم و گفت
-الان تخس بازی در نیار که خوب میدونم چی کارت کنم ... آریا این مریم رو برسون خونش ... منم امشب نمیام ..این برگه رو هم ببر بده به ولیان ..
بعد من رو به زور کرد تو ماشین و تا خواست خودش هم سوار بشه من در مقابل چشمهای بهت زده آریا و آرزو و دختری که فهمیده بودم اسمش مریم هست سریع از فرصت استفاده کردم از ماشین پیاده شدم ..آخه برام خیلی افت داشت که جلوی کسانی که من در حد مرگ کوچیک شده بودم پیش یکیشون پناه میگرفتم ...
مثل یک زندانی که فراری بود میدویدم ... صدای آریا رو شنیدم که داد زد و گفت
-کیان مرغت از قفس پرید ...
تو زندگیم اینقدر با کفش پاشنه دار ندویده بودم ..حد فاصل دوباره پیاده شدن کیان تا دور شدن من از ماشین اینقدر بود که من کفشهام رو بتونم اندازه سه ثانیه بایستم و در بیارم ..
@romangram_com