#نیاز_پارت_319
هاج و واج نگاهش میکردم..بعد از این همه مدت باز ازنزدیک میدیدمش..
کیان بود .. خود خودش بود و من باز اشتباه فکر میکردم که رفته ... اما یادمه که با آریا و آرزو و اون دختری که همراهشون بود رفته بودند ... تازه من برای اینکه باهاشون برای خداحافظی رو در رو نشم رفتم توالت ... وقتی هم برگشتم، نبودند ..پس رفته بودند دیگه ...
اگه رفته بودند پس این اینجا چی کار میکنه ... چرا من وقتی اومدم تو اتاق این بشر هیچ اظهار وجودی نکرد ؟!
از فکر وخیالبودنو نبودن کیانکه خارج شدم رسیدم به مشغولیات ذهنی ای که مربوط میشد به حرکت غیر منتظره کیان ...
الان ..الان نمیدونم این چرا گوشی رو از دستم گرفت ؟ اصلا این چی کاره من هست ... تا اومدم این موقعیت ها رو برای خودم هلاجی کنم دیدم کیان گوشی به دست مثل بمب ساعتی که کم کم میخواد منفجر بشه بدون اینکه به من نگاهی بکنه داره با آرش صحبت میکنه ..
-صدامو میشنوی ؟ با تو ام ..الوالو چیه ؟ د، داری میشنوی آخه بزدل ... مثل موش ساکت شدی ... زورت به یه دختر بچه میرسه ... حرومزاده بی کس و کار گیر آوردی ؟ حقت هست الان بیام اونجا تا میخوری بزنمت ؟! آخه بی پدر مادر به تو هم میگن مرد؟
خدای من این کیان بود ..؟! این حرفها از دهن کیان در میومد ؟ این در مورد چی حرف میزد ؟
داغ کردم ..رفتم جلو و سومین سیلی رو به خودم اجازه دادم و محکم خوابوندم تو گوشش و گوشی رو از دستش کشیدم ..
چشم هام از شدت عصبانیت رنگ خون به خودش گرفته بود ... متحیر به من نگاه میکرد ..متعجب بود که چرا من اینطوری باهاش برخورد کردم ... گوشی رو قطع کردم و خواستم از در بدون هیچ حرفی برم بیرون که دیدم بازوم رو گرفت و من رو برگردوند و با عصبانیت نگاهم کرد و گفت
-کجا میزنی و در میری ؟ مظلوم گیر آوردی ؟ فقط زورت به من میرسه ؟ طرف چه غلطي كرده ؟
عصبی بودم و با هر چی فشار روحی و تنفری که از هر چی مرد بود در خودم میدیدم نگاهش کردم و بی توجه به مهمان بودنم سرش داد زدم طوری که صدام حالت جیغ به خودش نگیره و با شدت تنفرم حالتی جدی و قوی داشته باشه ۰
- تو آدم نرمالی به نظر نمیرسی اون خواست همون غلطي رو بكنه که تو شش ماه پیش كردي اما از اونجایی که من دیگه اون نیاز شش ماه پیش نیستم حقش رو گذاشتم کف دسش ..الان دم از چی میزدی آقای دادفر ؟ دم از مردونگی ؟ به مردیه اون آشغال شک داشتی اما از نامردیه خودت بیخبری ... توکه با حس تنفر خوب آشنایی میدونی که در حد جنون ازت متنفرم چه حسیه ! چرا هی میخوای بیای تو زندگیم ..به چه زبونی بگم که من بدون تو خیلی خوشم دست از سرم بردار ... من در مقابل این جور آشغال ها حامی نمیخوام چون دیگه چیزی ندارم که از دست بدم اون موقع که باید تنها میبودم تا یه آشغالی مثل تو ازم سو استفاد نکنه هیچکی نبود الان یکی از قبیله همین آشغالها اومده دم از مردونگی میزنه ...
بازوم رو از تو دستش کشیدم بیرون واز اتاق سریع خارج شدم ...
خبری ازش نبود ..مانتوم رو برداشتم و تا به خودم اومدم دیدم سولماز و پیمان و عرفان پشت در ایستادند و متعجب به من نگاه میکنند ..
سولماز به سمتم اومد و گفت
-چیزی شده نیاز ؟اتفاقی افتاده ؟کیان چیزی گفته ؟
بدون اینکه اشکی بریزم گفتم ...
-نه عزیزم پشت تلفن با یکی دعوام شد ..کیان کاری نداشت ..
پیمان نفسی از روی آسودگی کشید و گفت
-دیدی گفتم بابا کیان رفت تو اتاق من بدبخت از ایمیلش پرینت بگیره و بره چی کار به نیاز داره آخه ...
از عمد گفتم که ربطی به کیان نداره آخه بیشتر از همه آبروی خودم میرفت ..
بدون اینکه به کیان نگاهی کنم از بقیه خداحافظی کردم و خواستم سریع از خونه بزنم بیرون که ...
سولماز گفت
- حداقل نمیزاری کسی برسونتت بزار زنگ بزنم به آژانس بیاد ببرتت ..
@romangram_com