#نیاز_پارت_318
از دست خط و خنده های ریز آریا که به کیان میزد حتم پیدا کردم که کار این دو باشه برای همین بی تفاوت به حرکتشون کارت رو دادم به عرفان تا روند کار ادامه پیدا کنه
آریا لبهاش رو به طوری که بخواد بگه اوه کرد و ابرو هاش رو بالا انداخت و به کیان نگاه کرد ... تمایلی به دیدن کیان نداشتم در نتیجه عکس العمل کیان رو ندیدم ...
همه کم کم کیکی که فرم نوزاد رو داشت و به رنگ صورتی بود رو خوردند و خداحافظی کردند ...
استرس تمام وجودم رو گرفته بود ... جایی برای رفتن نداشتم و این بزرگترین مشکل من تو اون لحظه به شمار میرفت ... فکرم به هزار جا رفته بود و اصلا نفهمیدم که کیان و آریا و بقیه کی رفتند ..غرق در فکر و خیال بودم تا دنبال راهی باشم که به هر طریقی شده کیف و وسایل مورد نیازم رو از خانوم خلعتبری بگیرم ..بالاخره دلم رو زدم به دریا و رو به سولماز گفت
-سولماز عزیزم میشه من از تلفنت استفاده کنم ..
سولماز که حسابی گرم صحبت بود باعرفان بهم نگاه کرد و گفت
-چرا که نه عزیزم فقط اینجا شلوغه میتونی بری تو اتاق کار پیمان صحبت کنی همون اتاق اولیه ...
اینقدر فکرم مشغول بود که تلفن روگرفتم و با یک تشکر کوتاه به سمت اتاقی که سولماز گفت رفتم وتا به اتاق برسم توی راه شماره خودم رو برای اطمینان گرفتم شاید خانوم خلعتبری بفهمه که جاش گذاشتم و برش داره
دو تماس گرفتم کسی بر نداشت با نا امیدی بار سوم شماره رو گرفتم و وارد اتاق شدم به همون نور کم چراغ مطالعه بسنده کردم و به سرامیک کف زمین خیره شدم و خدا خدا میکردم که گوشیم برداشته بشه ...
چه عجب خدا صدام رو گوش داد بعد از چهار تا بوق گوشیم جواب داده شد ...
-بله..
صدای آرش بود ... برای اینکه کسی از ماجرا خبر دار نشه با عجله برگشتم و دستم رو به دستگیره نگه داشتم و رو به در و پشت به اتاق شروع به صحبت کردم
-الو ..گوشیم رو با وسایلهام بفرست به این آدرسی که میگم ..
-الو نیاز من واقعا شرمندتم باور کن دست خودم نبود اصلا من داشتم باهات شوخی میکردم ... تا مامان اینها بر نگشتن برگرد بیا من معذرت میخوام ...
-آقا آرش بهتره هر چی بوده فراموش کنید ... من هم فراموش میکنم لطفا وسیله هامرو به همین آدرسی که میگم با آژانس بفرستید بیاد ...
-نیاز بس کن من که ازت معذرت خواستم ..
-میشه ادامه ندی ؟ من حوصله بحث ندارم به اندازه کافی امروزم رو برام به یاد موندنی کردی ..چطور میتونی بعد از اون کار زشتت فقط یک کلا بگی معذرت میخوام ارزش زن برای تو و امثال تو فقط همینه یهچ وقت هم درست بشو نیست تو درباره من چی فکر کردی ؟فکر کردی چون بی کس و کارم هر غلطی میتونی باهام بکنی یا فکر کردی چون از اون ور آب اومدی دختر شهرستانی گیر آوردی و میتونی حسابی دلش رو ببری ... الان هم تا اون روی سگ من بالا نیومده و زنگ نزدم به مامانت و بابات همه اتفاق بعد از ظهری رو تعریف نکردم اسباب من رو بفرست با یه آژانس بیاد به این آدرس ...
-نیاز باب غلط كردم ببخشید دوزش بالا بود نفهمیدم بیا و یه اینبار آبروی من رو پیش این پیر مرد پیر زن بخر اصلا اتفاقی نیوفتاد که.. من فقط ب*غ*لت کردم تو هی کولی بازی در آوردی فکر کردی خبریه ...
-آشغال تر از تو،تو زندگیم ندیدم با پر رویی مواد زدی اگه دیر میجنبیدم معلوم نبود الان ...
اینبار اشک هام میریخت از فشاری که این چند ساعت رو خودم تحمل کردم و نتونستم
بیرون بریزمش ..باورم نمیشد این منم که دارم اینطور وقیح فحش میدم و صحنه بعد از ظهر رو از عصبانیت برای خودم با گریه مرور میکنم ..گوشی دستم بود اون هم پشت گوشی میشنید
..
-من چه بدی به تو کرده بودم که تو اینطور وحشیانه میخواستی بهم دست پیدا ...
گوشی از دستم کنده شد ..فکر کردم از فشار گریه بیهوش شدم و گوشی رو زمین افتاده اما ...
@romangram_com