#نیاز_پارت_317

ناخود آگاه از شدت معذب بودن نگاهم به کیان افتاد ... چه جالب اون هم داشت نگاهم میکرد ...
تو نگاهش همه چیزی میشد خوند ..
زیر چشمی نگاهم میکرد ... زیر نگاهش هم میتونستم لذت ببرم هم اذیت بشم ... آخه هنوز چشمهاش نافذ بود و نگاهش گیرا ...
نگاهم رو دزدیدم و برای اینکه نشون بدم به کیان بی تو حال من خیلی هم خوبه ... اجازه دادم تا عرفان چسب رو روی دستم بزنه ..بیچاره عرفان که از همون اولش هم وسیله ای شد برای رسیدن به خواسته های کوچک اما با ارزشم ...
به کیان نگاه نمیکردم اما هر وقت آرزو و یا آریا بهش گوشزد میکردند که
-کیان نوبته توه
میفهمیدم که داره به من نگاه میکنه ..
عرفان که چسب رو زد بعدش هم همونطور لبه کاناپه کنارم نشست و کمابیش باهام صحبت میکرد و مهمترین قسمت صحبتهاش هم در مورد برنامه زندگیم در رابطه با آینده ام بود من هم در جواب خیلی منطقی و کوتاه پاسخگو شدم که فعلا قصد هیچ نوع تغییری در رویه زندگیم ندارم و از روند روزهای زندگیم به طور کامل راضیم ... اما کی از دل من خبر داشت که من چرا همچین مورد خوبی که به طور حتم مطمین بودم که مقصودش از این رابطه ازدواج هست رو رد میکنم ... کی میدونست که مسبب تمامیه این بلاتکلیفی ها همون پسریه که الان تا کوچکترین فرصتی گیرش میاد دزدکی نگاهم میکنه .
تقریبا مهمانی به اتمام داشت میرسید که سولماز و پیمان از همه خواستند تا همگی دور میز نهار خوری همونجایی که کیان نشسته بود جمع بشن و منتظر باشن
پونزده نفری میشدیم که همگی دور میز م*س*تطیل شکل شش نفره چوبی رنگ ایستاده بودیم ...
از عمد جای خودم رو در راستای صندلی کیان قرار دادم طوری که از زاویه دیدش خارج باشم ... مابینمون هم سه نفری بودند اما یا باید کیان رو میدیدم یا نگاه های سنگین آریا روم میبود چون این دو دقیقا روبروی هم بودند من باز خودم رو بیشتر به انتهای میز رسوندم تا از جمع کمی دور تر باشم
سولماز یک کارت پستال بزرگ به ابعاد پنجاه در چهل آورد و شروع به صحبت کرد
-اول از همه خیلی ممنونم که همگی با تموم مشغله ای که داشتید خودتون رو بهم رسوندید از کیان که تازه از فرودگاه اومده تا بهار و مریم که امشب تولد مامانشون بود و باز من رو خجالت دادند و به مهمونیه من اومدند آهان راستی نیاز هم که عزیز دلمه برای نی نی کوچولوی من زحمت کشید و اینهمه راه از اصفهان پا شد اومد اینجا ... به هر حال مرسی بچه ها ... خب حالا برسیم سر اصل مطلب که همه ما رو اینجا دور هم جمع کرده ... من بقیش رو میسپرم به پیمان تا اون براتون توضیح بده
پیمان با حالت طنزی شروع به ادامه صحبتها کرد
-عزیز های دل برادر همتون فهمیدید که داداش پیمان داره بابا میشه ما یه خرده مدرن شدیم گفتیم این کارتی رو که میبینید بدیم دست به دست بینتون بچرخه هر کی که هر اسمی دوست داره فقط یک اسم خوشگل رو برای دخترمون انتخاب کنه و از طرف خودش یه متن خوشگل هم براش بنویسه اسمش هم پایینش بنویسه ... فقط مودب باشید چون دختر بابا فردا که بزرگ شد میخواد اینها رو بخونه ... هر کی هم توش میتونه بنویسه که دختر ما وقتی به حرف اومد اجازه داره چی صداش کنه ...
ایده های جالبی بود که با بعضی هاش موافق بودم با بعضی هاش مخالف ...
از سمت کیان شروع شد ...
متن های با مزه ای نوشته بودند ...
متن کیان تو چشمم بیشتر از همه اومد با خط درشت به زبون انگلیسی لاتین خیلی خوش خط اما بچه گانه و خوانا نوشته بود
-نفس عمو کیان خودت میدونی که بهترینی با اومدنت قراره به هممون بفهمونی که زندگی شیرینی های خودش رو هم داره ... تو فقط میتونی برای ما نفس باشی و بس ...
از اسم و متنش خوشم اومد ... چند متن دیگه هم بود که وقتی برای خوندن همشون نداشتم نوبت به من رسید و من ماژیک صورتی رو انتخاب کردم و رفتم سمت چپ صفحه بالای بالا به فارسی با همون خط همیشگیم نوشتم
-نازنینم شنیدم قراره بیای پیش مامانی و بابایی ... خاله نیاز خیلی دوست داره هر چی زودتر تربچه نازش رو ببینه ... ب*و*س ب*و*س نازنین خوشگل و ملوس ...
کارت همنطور دست به دست چرخید و نوبت به دور آخر رسید اینبار هر کس کارت رو میگرفت و متن های بقیه رو میخوند ... کارت وقتی دستم رسید ترجیح دادم دوباره متنم رو بخونم اما با یک شوخی دیگه ای از طرف بچه ها مواجه شدم
روی متن من خط کشیده شده بود و و اسم خاله نیاز رو خط خطی کرده بودند و روش نوشته بودند خاله سوسکه ..

@romangram_com