#نیاز_پارت_316

-سلام خانوم گونی پوش ..بابا دست مریزاد عجب نازی ...
فکر کرد میایستم و باهاش گپ و گفت میکنم اما زهی خیال باطن ...
لبخند نمایشیم رو از رو لبم برداشتم و بدون اینکه از سلام به بعد ش رو گوش کنم قدمهام رو تند کردم اما همونطور موقر و با اعتماد به نفس تمام از کنارش رد شدم ..
تو دلم انگار قند آب کردند چون ازروی ثابت موندن سر جاش معلوم بود که بدجور ضایعش کردم مخصوصا اینکه آریا رو پشت دیوار دیدم که با آرزو ایستاده و از حالتهاشون معلوم بود که باز هم دست سه تاشون تو یه کاسه هست
تو دل خودم به کیان گفتم
- یکی به نفع من ... فعلا سر شبه ... خدا که روزهامو برام توپ در نظر نمیگیره اما خودم خوب راه افتادم تا برای خودم چجوری بسازمش که بهم خوش بگذره .
رفتم کنار شومینه همونجای قبلیم ایستادم اما تا دیدم عرفان سرش گرمه صحبت با یک آقایی هست من هم سریعا رفتم رو یک کاناپه راحتیه تک نفره نشستم ... پام رو انداختم روی پام و به روبرو و ر*ق*ص دو تا دختر ها که دور ا دور میشناختمشون نگاه کردم ... دروغه بگم خونسردیم ذاتی بود اما به زور خودم رو خونسرد نشون میدادم ...
هنوز ده دقیقه نبود نشسته بودم که کیان اومد و با آریا و آرزو و یک دختر دیگه ای که الحق والانصاف خوشگل و لوند هم بود نشستند دور میز نهار خوری و مشغول بازی ورق شدند..
خیالم کمی راحت شد چون سرش گرم بازی بود ومن کمتر از قبل زیر ذره بینش میرفتم هرچند که دقیقا روبرو ی چشمهاش نشسته بودم و میدونستم که هیچ تصادفی در این موقعیت نبوده و کاملا با برنامه ریزی قبلی اومد و اون صندلی رو در نظر گرفت که من رو ببینه و من هم ببینمش و اون مثلا بی اعتنا یی کنه ..
سولماز به موقع بهم رسید ...
-نیاز جان بیا عزیزم ..ببخشید دیر شد ...
چسب زخم رو بهم داد
-مرسی ...
-من برم به چایی برسم الان میام ...
- باشه عزیزم راحت باش ..
چسب رو گرفتم و بعد از رفتن سولماز بهترین بهانه بود تا خودم رو مشغو لش میکردم ...
در اصل کار یک ثانیه بود اما من هر حرکتی رو با هزار معطلی انجام میدادم ..
-نیاز چیزی شده ؟ اوه اوه بده ببینم دستت رو ..کجا زدیش ؟
سرم رو بالا کردم و عرفان رو بالای سرم دیدم ...
-نه چیز مهمی نیست الان چسب میزنم خوب میشه ..
سرعت عملم رو بیشتر کردم اما دیگه چه فایده عرفان دیده بود و به دو ثایه نکشید که چسب رو از دستم گرفت و گفت
-زدی داغونش کردی !به چی گرفته ؟ بزار من چسب بزنم ..احتمالا دردش خیلی زیاده نه ؟
دستم تو دستش بود و با دقت داشت چسب رو میچسبوند خودش هم لبه کاناپه به سمت من حایل نشسته بود ..
-نه اصلا گفتم که خوب میشه ...

@romangram_com