#نیاز_پارت_315

-آره بابا الان چسب رو بهم برسون ..
-باشه تو بروتو سالن من برات میارمش ...
-دیر نکنیا ..
-نه دیگه برو الان منم میام ..
-مرسی ..
-راستی ..
برگشتم و نگاهش کردم و گفتم
-جونم ؟
-نوشیدنی چیزی میل داری برات بیارم ببخشیدا سرم خیلی شلوغه به خودی ها دیگه نمیرسم ..
میخندم و میگم
-نه عشقم چیزی نمیخوام فقط به خودت زیاد فشار نیار ..
خندید و من هم جواب خنده اش رو دادم خواستم برگردم که باز گفت
..
-میگم نیاز
-باز هم جون دلم بگو ..
-امشب خیلی ج*ی*گ*ر شدیا ..نکن دختر خوب ... این لباسارو میپوشی خیلیادلشون قیلی ویلی میره ...
خندیدم و با ناز خیلی خیلی زیادی که بیشتر جنبه طنز داشت تا واقعی نیمچه تکونی به کمرم میدم و دست به کمر با عشوه میگم
-وا سولمآز جون من که کاری نکردم تو که میدونی من گونی هم بپوشم بهم میاد این دل صابمرده ملت که باید کنترل داشته باشه .
سولماز خندید و من هم خوشحال بودم حتی به تظاهر هم شده تونستم خودم رو نرمال و عادی نشون بدم .برگشتم که برم تو سالن ... که کیان رو مقابل خودم دیدم ...
بالاخره روبرو شدم باهاش ..رو بروی من ایستاده بود و مطمینم تمامیه حرفهای من و سولماز رو هم شنیده بود البته همین قسمت آخرش رو چون قبلش که برگشته بودم خبری از کیان نبود ...
استرس تمامیه وجودم رو در بر گرفته بود ... باز بدنم به لرزش در اومده بود ... بدون اینکه نگاهش کنم به راهم ادامه دادم باید حد اقل پنج قدمی بر میداشتم تا کیان رو رد کنم و باقی راهم به سالن رو برم ...
بدون اینکه اخمی کنم ..نگاهی گذرا بهش انداختم و خواستم رد بشم که یادم افتاد قبلا تو دلم با خودم میلیون ها بار کلنجار رفته بودم که اگر زمانی کیان رو دیدم بهش سلام میکنم یا نه ..الان همون موقع بود من بالاخره جواب سوالم رو گرفتم ..دنبال یک راهی بودم که من رو از حالت عادی محکم تر نشون بده ..در نتیجه به زور تو صورتش، نه چشمهاش، نگاه کردم و آهسته گفتم
-سلام ..
با خنده زورکی و نمایشی رو بهم کرد و گفت

@romangram_com