#نیاز_پارت_314
بدنم لرزش عصبی به خودش گرفته بود ..دیگه حتی از اون تکانهایی که به اصطلاح میشد اسمش رو ر*ق*ص گذاشت هم خبری نبود ... خواستم از عرفان دور بشم که ترجیح دادم به جای اینکه خیلی بی سیاست بر گردم و طبق گفته های عرفان دنبال صحت موضوع باشم میبایست حتی یک در صد هم شده به وجود کیان احتمال بدم و با سیاست بیشتری که تنها به ظاهر امر میومد هدفم رو عملی کنم ..
همونطور تو چنگ عرفان بی حرکت موندم و با لبخند جوری که هدایتش کنم به یک نیم چرخ، تا بتونم پشتم رو ببینم واز نبود کیان مطمین بشم گفتم
-حالا چیز مهمی نیست که بخوایم در موردش صحبت کنیم همونطوری که خودت گفتی و اصلا به قول خودت گذشته هر کسی به خودش مربوطه .. با اینکه یک مورد کاملا شخصیه اما باز ممنونم از اینکه اینقدر من و اطرافیانم رو زیر ذره بین قرار میدی ... شما ...
درسته ... درست بود ... کیان ... شلوار جین سورمه ای با یک تیشرت سفید یقه گرد همراه با یک ژاکت سورمه ای ..مثل همیشه برای من جذاب و گیرا به نظر میرسه ..اما این اینجا چی کار میکنه ...
برای چند ثانیه گذشته مثل یک نوار ویدیویی از جلو چشمهام گذشت ... -ورود کیان ..سیلی من به کیان ... تهدید کیان ..تهمت من به کیان ... پارکینگ..شب ..پارک ..فرودگاه ... خونه ... اون اتفاق ..اون نزدیکی ... اون بوی خوب و دوست داشتنی ..اون گرما ... اون در خواست ... و در آخر اون اس ام اس ... متنفرم ازت کیان متنفر..
-شما چی ؟ نیاز چرا حرف نمیزنی ؟
کیان بود ... نگاهم میکرد و با خنده های همیشگیش بی خیالی و خونسردیش رو به رخم میکشید ...
آهسته از عرفان جدا شدم و با یک کلام که خودم هم نمیدونم با چه لحنی و چه حالتی بیان کردم به سمت توالت رفتم ...
-شما ... هیچی ..میبخشید منو ... چند لحظه باید برم ..
-خواهش میکنم ...
اون بد بخت هم گنگ نگاهم میکرد ..حق داشت ..
آخه داشتم فرار میکردم ..آهسته قدم بر میداشتم اما فرار میکردم ..خونسرد جلوی پام رو نگاه میکردم اما نگاهم پر از وحشت و ترس بود ..با اعتماد به نفس قدم بر میداشتم اما از درون سر افکنده تر از من وجود نداشت ...
با هر زحمتی بود خودم رو به توالت رسوندم و رفتم داخلش و از ترس در هم رو به خودم قفل کردم ..
از اولش با خودم شرط کردم که گریه بی گریه ..من آرامش میخواستم ..درسته برای دریافتش جای چندان جالبی نیومدم اما باز برای من اون سکوت و خلوت غنیمت بود ..
میلرزیدم ..در توالت فرنگی رو گذاشتم و روش نشستم ... دست زخمیم رو با اون یکی دستم گرفتم و بهش خیره شدم ..نگاه کردن به اون زخم هم من رو طور دیگه اییاد بدبختی و بی کسیم مینداخت ... من فقط آرامش میخواستم ..از کجا میگرفتم..؟!
من ..!من قوی نیستم ... !نیاز به همون خدایی که الان دست به دامنش شدی تو قوی نیستی ..تو فرار کردی ..تو با اینکه به خودت اطمینان داشتی فرار کردی ... وای درسته من فرار کردم ... اون مرتکب اشتباه شد من فرار کردم اون خ*ی*ا*ن*ت رو مقابل جواب صداقتم گذاشت من ازش فرار کردم ... اون از سادگی من سو استفاده کرد من از خنده های خونسرد و گیراش فرار کردم ... خدایا من ازت قدرت میخوام ..خودت میگی به هر فردی اندازه ظرفیتش غم وغصه میدی اما خدایا تو هر روز داری تا حد ممکن ظرفیتم رو تکمیل میکنی .. به خودت قسم نمیکشم ..تو که باهامی امروزم رو ندیدی ؟ندیدی چقدر بد بیاری آوردم ..همین الان از دلم مگه خبر نداری؟من حتی امشب تو تهران جایی برای موندن ندارم ..این هم تقصیر منه ؟ به نظرت چی کار میکردم به خاطر اینکه امشب رو جا خواب داشته باشم تا بتونم وسیله هام رو بردارم برم شمال باید در مقابل کار وحشیانه آرش سکوت میکردم ؟ میدونم اون الان تشنه به خونمه ..حالا اون رو تا شب وقت دارم حلش کنم اما با این کیان چی کار کنم ..آریا و آرزو رو کجای دلم بزارم ..نکنه این همه بد بیاری همش مقصرشون خودم هستم ؟ خب تو بگو من چه کار اشتباهی کردم گ*ن*ا*ه من چیه آخه ..نکنه نداشتن پدر مادر و کس و کار گ*ن*ا*هه ..یا اینکه چون بی سرپرستم نباید با کسی رفت و آمد کنم ؟ آهان حتما چون دختر تنهایی هستم نباید تو اجتماع حضور پیدا کنم .. خب بگو دیگه .. الان من با چه رویی توجمع حاضر بشم ..باشه باز هم بگو تو برو جلو من پشتتم ... ولی یادت باشه ها من به امید تو نفس میکشم ..نزار غرورم جریحه دار بشه ...
کمی بیشتر موندم و وقتی آرامش نسبی گرفتم بلند شدم و تو آینه به خودم نگاه کردم ووقتی از همه چی مطمین شدم که روبراهه از در رفتم بیرون ..از شانسم تا از در رفتم بیرون سولماز رو دیدم که دو تا لیوان دستشه و داره میره به طرف آشپزخونه..
با تموم هیجانی که از دیدن سولماز تو اون موقعیت بهم دست داده بود پریدم جلوش و گفتم
-سولماز کجایی تو ؟
لبخند به لب گفت
-وای نیاز نگو که تا الان نرفتی جلو بابا من که گفتم غریبه نداریم بیا برو جلو ... گفتما ... هر چی الان تو سالن گشتم ندیدمت ..شانست امشب همه جمعیم این کیان هیچی ندار هم اومده ..بی شرف به پیمان میگه نمیتونم بیام الان ومده ... آریا هم که هر جا آرزو باشه اون هم با کله میفته همونجا ... بیا برو بچه ها کلی خوشحال میشن ببیننت ...
از حرفهاش فهمیدم که هیچی از قضیه خبر نداره برای همین چیزی هم به روش نیاوردم و سریع گفتم ..
-تو چی فکر کردی مامان کوچولو من تا الان پیش آقا عرفانتون بودم الان هم از توالت اومدم .. در به در دنبالتم تا یه چسب زخم ازت بگیرم ..
-وا جسب زخم واسه چی ..پس بچه ها رو دیدی !
@romangram_com