#نیاز_پارت_313

تحمل سنگینیه نگاه و درک حرفهای عرفان و به همون اندازه تحمل تماس بدنی من و عرفان امکان ناپذیر بود ...
احساسی بهم میگفت چند دقیقه ای هست که نگاه بینهایت پر جاذبه و سنگینی در اطراف روی من هست و این باعث میشه که من نا خود گاه بدنم داغ بشه ..
صحبتهای عرفان اینقدر حالت جدی به خودش گرفته بود و حلقه دستش به دورم اینقدر پر احساس بود البته فقط برای خودش که باعث میشد من به احترام حس به ظاهر پاکش جایی رو نگاه نکنم ..
حسش رو به ظاهر پاک خوندم چون بعد از کیان و ابراز علاقش صداقت در گفتار هر مردی برای من مرده بود ...
-میدونی سراغت رو از کی و کجاها گرفتم ؟ میدونی وقتی اونروز بدقولی کردی خواستم بیام و حضورا ببینمت اما همون موقع گفتم اگر قسمت باشه اون بالاییه باز من و تو رو جلوی راه هم قرار میده ... تا همین چند لحظه پیش که تو بخوای بیای دل تو دلم نبود تا تنها ببینمت اونروز که با دوست پیمان دیدمت گفتم ای دل قافل زدم به بن بست خیلی نا امید شدم اما وقتی فهمیدم که تو باهاش صنمی نداری انگار دنیا رو بهم دادن ...
خندیدم از این همه چرب زبونی یا راحت تر بگم زبون بازیش ... نمیدونم چرا یه حسی بهم میگفت این پسر هم مثل کیان آریا و آرش خرده شیشه توش زیاده ...
برای همین با حسی که لذتش رو فقط خودم حس میکردم و درک میکردم لبخندی شیطون زدم و با نازی که خودم از خودم بعید میدونستم گفتم
-از کجا میدونی که صنمی بینمون نبوده یا هنوز هم نیست ..؟
خندید و فشار حلقش رو در کمرم بیشتر کرد و با اطمینان و اعتماد به نفس گفت ..
-اینقدر احمق به نظر میام ؟
-نه خواش میکنم این چه حرفیه ..
-آخه با مزه، اون پسر اگه باهات صنمی داشت که اینقدر راحت از موقعی که اومده اون گوشه بی خیالت نمیشد و نمیشست کنار اون دختر پسره ...
از چی حرف میزد ... اصلا حرفهاش رو نمیفهمیدم انگار دستورزبان خاص خودش رو داشت چون بی ربط حرف میزد ..آخه پسری که اون روز من باهاش بودم کیان بود این فکر کنم با یکی دیگه اشتباه گرفتتش ..مغزش به نظرم هر از چند گاهی آزاد میکرد ...
خندیدمو گفت ..
-تو توی این همه مدت اینجوری زاغ سیاه منوچوب میزدی؟.آخه پسری که اون روزبا من بود همون به قول خودت دوست پیمان که اسمش هم کیان باشه اصلا تو این مهمونی نیست یا بهتر بگم الان اصلا تو ایران نیست ...
خندید و اومد نزدیک گوشم گفت
-تو خاطر خواه داشته و نداشته برای من عزیزی اما حد اقل یکی رو به عنوان خاطرخواهت جا میزدی که تو این جمع حضور نداشته باشه ..دیگه الان مطمین شدم که خودشه چون همین الان نگات کرد و با پوزخند روش رو بر گردوند ... شاید با هم بهم زدید ..هر چی هست که خوشحالم الان تنها میبینمت .. چون گذشته تو اصلا به من ربط نداره
خنده ام گرفت و دستم رو روی شونه اش گذاشتم و اینبار من نزدیک تر شدم به گوشش و گفتم
-چرا فکر کردی که اینقدر برام مهمی که جلوت بخوام تظاهر به کشته مرده داشتن بکنم آخه وقتی بهت هیچ شناخت و حسی ندارم چرا باید حس حسادتت رو برانگیخته کنم من فقط حقیقت رو بهت گفتم اون پسری که اون روز با من بود اسمش کیان هست الان هم خارج از کشور به سر میبره چون مطمین باش اگه اینجا بود شما الان من رو همراه برای ر*ق*صتون نداشتید ...
منظورم رو نمیخواستم م*س*تقیم جوری بهش بفهمونم که فکر کنه میتونه به تمامیه امور زندگیم واقف بشه اما من حقیقت رو جوری گفتم که باید میگفتم جدی اگر کیانی میخواست تو این مهمونی باشه من هیچ وقت پام رو اینجا نمیگذاشتم همین آریا هم اتفاقی از دستم در رفت نمیتونستم ا ز دست سولماز ناراحت باشم چون اون از اتفاقهای اخیر مطلع نبود ...
خنده مرموزی میکنه میگه ..
- پس فکر کنم یکی اینجامیخواد سوپرایزت کنه چون طرف چند دقیقه ای میشه که از در اومده تو و داره از دور میپادت ..
بدنم یخ میکنه اما باز دم نمیزنم و به خودم وعده این رو میدم که شکی که پیدا کردم اشتباه محضه ... امید م این هست که آخه عرفان چطور میتونه کیان رو یادش باشه ...
اصلا خودم مطمینم که سولماز گفت کیان ایران نیست ... ولی ..صبر کن ببینم اون آریا رو هم گفت نمیتونه بیاد اما اومده بود ... نکنه باز بازیچه نقشه هاشون شدم ...

@romangram_com