#نیاز_پارت_312

-رفتی که اون روز باهام تماس بگیری نه ؟ قرار میزاری سر قرار نمیای ..حق دارم الان کلی تلافی سرت در بیارم ؟
یاد بدقولی هام افتادم دیدم بنده خدا راست میگه ..به زور لبخندی زدم و تو چشمهاش نگاه گذرایی کردم و گفتم ..
-بزارید پای جوونی و خامیم ...
خیلی دلبرانه میخنده و با مهربونی ملایمت میگه
-نفرمایید خانوم ..بنده تا هر وقت پس زده بشم بیشتر سمتتون کشیده میشم این یکی از خصوصه های بارز من در مقابل شماست ..
!ابرویی از روی تکبر بالا انداختم و گفتم
-چه جالب ..
-از این جالب تر هم میشه اگه درخواست همراهی با من برای یک ر*ق*ص دو نفره رو بدی ..
اینقدر اعصابم متشنج بود از اتفاقهای اخیر که ترجیح دادم با کمی تنوع دادن تو ساعاتی که به سر میبردم برای ساعاتی هم شده آرامش موقتی ای رو کسب میکردم ..
- با کمال میل ...
چنان صورتش پر از غرور شده بود که مطمین بودم تو خیالش فکر کرده م*س*تقیم زده به هدف ... تنها با مثبت بودن درخواست ر*ق*صش ..
دست راستش رو به سمتم دراز کرد و من هم از خدا خواسته برای اینکه از زیر ذره بین بقیه در بیام پذیرفتم و دستم رو گذاشتم تو دستش ..
قدم هام رو با قدمش همآهنگ کردم و با هم رفتیم وارد جمعی از دوستان شدیم که اونها هم همانند ما مشغول ر*ق*ص بودند ...
روبروی هم بدون هیچ تماس بدنی با هم آهسته میر*ق*صیدیم ..
البته ر*ق*ص که چه عرض کنم تنها تکون میخوردیم ..
هنوز دو دقیقه نبود که میر*ق*صیدیم که دیدم بدجوری بهم خیره شده ...
زیر نگاه سنگینش معذب بودم..
چند بار نگاهم رو از نگاهش دزدیدم اما بار آخر دیگه نتونستم ... طوری نگاهم میکرد انگار که منتظر حرکتی از سمت من باشه ..
اخم با مزه ای میکنم و با لبخندی که سعی میکنم حرفهام رو باهاش قاطی کنم رو بهش میگم
-چیزی گم کردی ؟ یا هنوز شک داری که خود نیاز باشم ؟
همونطور خیره شده به من نگاه کرد و با لبخندی گفت
- گم کرده بودم الان پبداش کردم ... اما شک رو اصلا به خودم راه ندادم، ... من به زیبایی تو اطمینان داشتم و دارم ..هنوز هم مثل شش ماه پیش تو یک نگاه و صد نگاه فرق نداره جذاب و دوست داشتنی هستی ...
اومد نزدیک تر و دستش رو انداخت دورم و بی حرکت و ثابت تو چشمهام نگاه کرد و گفت ..
-با اینکه چشمهای مامانم کپی چشمهای تو هست اما باز هر چی نگات میکنم میبینم تو با تمومیه ویژگی هات برای من تکی ...

@romangram_com