#نیاز_پارت_311

امید الکی داشتم به غلط بودن باورم ... خدا خدا میکردم که حدسم، اطمینانم اشتباه از آب در بیاد اما از شانس بدم درست بود ...
آریا ...
دنیا رو سرم خراب شد ... تو تمام عمرم اینقدر جلوی یک نفر سر افکندگی رو حس نکرده بودم ... آریا کسی که از راز من و کیان با خبر بود ..اتفاقی که هیچ وقت قابل جبران نبود و با وجودش همیشه باید از گذشتم یا فرار میکردم و یا مقابله میکردم که بیشتر راه اول بهم آرامش میداد ...
با چشمهای نافذش از فاصله پنج یا شش متری به من خیره شده بود و من هم به ناچار باید دیگه دست از نادیده گرفتنش حداقل در نگاه اول بر میداشتم ..
با تموم حس بدی که تو وجودم بود لبخندی زوری روی لبم میگذارم و نگاهش میکنم اما نه خیلی مظلوم بلکه با اعتماد به نفس کاملا ظاهری ابرو بالا میندازم وبا نیمچه اخمی نگاه میکنم ...
-با من بودی ؟
خنده تمسخر آمیزی تو جمع به سمتم پرتاب میکنه و میگه ..
-معلومه نیاز خانوم ..ما اینجا برای هر کسی گاو گوسفند قربونی نمیکنیم ...
از حرفهاش بوی بدی میومد معلوم بود باید خودم و برای جنگ سرد کلامی آماد میکردم..
-از این ولخرجی ها به شما نیومده ... منهم چندان علاقه ای به خونریزی ندارم ... بهتره ارادتتون رو نسبت به من طور دیگه ای نشون بدید ...
آرزو رو از کنار آریا وقتی داشتم صحبت میکردم دیدم ..مثل همیشه دست و دلباز لباس پوشیده بود ... تیپهاش خاص بود و قشر خاصی از آدمهای اطرافش میپسندیدند ..صد در صد من جزء اون دسته از آدمها نبودم ...
با جواب من بعضی ها خندیدند و بعضی ها هم که کم نبودند مثل آرزو و آریا چشم و ابرویی از روی کلافگی به سمتم پرتاب کردند ...
هنوز یک ثانیه نبود که صحبتهام رو به آریا تموم شد بود که آرزو با حرص و حالت تمسخر بلند گفت ..
-آریا ..نیاز جون راست میگه الان بیشتر از گوشت هر گاو و گوسفندی دوستمون کاچی لازمه ...
از درون داغ شدم ..بغض تموم گلوم که خوبه همه وجودم رو گرفته بود ... من خوب میدونستم کاچی رو در چه زمانهایی بیشتر استفاده میکنند ... زندایی فردای عروسی سپیده براش کاچی درست کرد ..پس ... پس ..پس همه خبر داشتند و من فقط خودم سرم رو مثل کبک کرده بودم تو برف ... وای بر من که من چه خطایی مرتکب شدم ...
کاش میتونستم همونجا داد بزنم و بگم آی آدمایی که فکر میکنین من یک دختر ناسالمم شما از حال و روز من چه خبری دارید شما از رابطه احساسی منو کیان چه اطلاعی دارید اینجور به قضاوت نشستید ..به خدا کیان به من گفت دوستم داره به خدا به من گفت فقط به من فکر میکنه به خدا اون قبل از اون شب از من خواستگاری کرد ... ای خدا ... الان من برای کی میخوام اینها رو توضیح بدم الان که آب از سرم گذشته ... اشک رو به زور پشت پلکهام نگه داشتم نباید خودم رو میباختم من تو اینجور موقعیت هاست که باید نشون بدم که با خیلی ها فرق دارم و هیچ کسی نمیتونه من رو به همین راحتی بازیچه و مزحکه مردم قرار بده ..بغضم رو میخورم و با غرور میگم ...
-آرزو هنوز مثل قبلا هایی ... اصلا تغییری نکردی ...
بی حوصله نگاهش میکنم و روم رو بر میگردونم و خودم رو مشغول سلام احوالپرسی با بعضی از مهمونها که میشناختمشون کردم ...
بالاخره سر و کله عرفان پیدا شد ... تیپش زمین تا آسمان تغییر کرده بود ... از اون کت و شلوار رسمی اومده بود به تیپ اسپرتی که با یه شلواربه رنگ بژ و پیراهن سبز خوشرنگی که با صورت برنز شده اش همخونی خاصی داشت ...
جلو اومد و با خوشرویی هر چه تمام تر نگاهم کرد و گفت
- من که خوب یادم میاد شمارو اما شمارو نمیدونم ..خوشحالم که میبینمت ..
از اعتماد به نفس پایینم بود شاید برای اینکه بیشتر محتاج یک نفر بودم تا اون لحظه های سخت رو کنارش سپری کنم ... دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم ...
-مگه میشه من به جا نیارمتون ..من هم خوشحالم از زیارتتون ..
کنارم ایستاد و با خرسندی نگاه به صورتم میکرد ...

@romangram_com