#نیاز_پارت_310

اتاق نسبتا بزرگی گوشه راهرو بود ..
داخلش رفتم و مانتوم رو در آوردم و خواستم برم بیرون که یاد دستم افتادم ...
پاک داشت یادم میرفت که ازش خون به اندازه کافی رفته بود و الان هم کم کم داشت خونش خشک میشد ...
آهسته در اتاق رو باز کردم و ناگهان پیمان رو مقابلم دیدم ...
-ای جونم این که نیاز خانوم خودمونه ..خانوم پارسال دوست امسال سرخپوست ... کجایی شما ؟
از دیدنش خوشحال بودم اما با دست خونی و پر از دردم نمیتونستم باهاش دست بدم برای همین دستم رو به بهانه مو درست کردن بردم تو موهام وگفتم ..
-وای پیمان خان گل ... مشتاق دیدارتون بودیم ... ما که زیر سایتون هستیم شما کم پیدایید ... الان هم که داری بابا میشی به سلامتی سرت کلی شلوغ میشه ... جناب تبریکات مارو از صمیم قلب بپذیرید .. !
-نیاز چند وقتی کم پیدا بودی خوب واسه ما لفظ قلم حرف میزنی ...
لبخندی زدم و گفتم
-اختیار داری ... گفتم دیگه بابا شدی یه خرده باهات رسمی صحبت کنم ...
خندید و دستی روی بازوم گذاشت و گفت ..
-این درکت منو کشته ..بیا برو تو سالن بچه ها هم هستند کلی سراغت رو میگیرن ...
حتم داشتم که آرزو هم هست ... آخه اون هم تو همین اکیپ بود ... حوصله این دختر رو دیگه نداشتم این عرفان هم که دیگه آبرو نگذاشته واسه من معلوم نیست چقدر سراغ من رو گرفته که پیمان هم تیکه اش رو بهم انداخت ...
خواستم برم تو جمع اما قبلش واجب تر از همه این بود که از سولماز یک چسب زخم بگیرم تا از این وضعیت اسفناکی در بیام ...
کماکان دنبال سولماز میگشتم و تا اونجا که میتونستم سعی میکردم که تو جمع معلوم نباشم ...
از شانسم هر چه دنبالش گشتم و منتظرش موندم موفق به دیدنش نشدم تا اینکه رفتم توالت و روی دستم رو که خون کمی خشک شده بود شستم ..اما جای زخم خیلی تو چشم بود ..
از تیپم راضی بودم دوباره تو آینه به خودم نگاه کردم و بارضایت تمام رفتم بیرون ... باتمام اعصاب خوردی که داشتم اما باز تصمیم گرفتم با عب*و*س بودنم جشن سولماز رو خراب نکنم ..
لبخند به لب و با خوشرویی، خرامان خرامان و با ناز و عشوه همیشگیم که همخونی با فرم لباس پوشیدنم هم داشت آهسته وارد جمع شدم ...
با یک نگاه همه به نظرم آشنا اومدند مخصوصا آرزو که گیلاس به دست کنار ظرف چیپس ایستاده بود و من رو بر انداز میکرد ... در همون نگاه اول هم به خوبی تونستم تشخیص بدم که تعداد پسر ها دو برابر دختر ها بود ...
برداشتن قدم هام هنوز ادامه داشت تا اینکه با صدای مردونه ای به خودم اومدم ...
-چشممون روشن شد ... روشن چیه سو گرفت به خدا .. میگفتید گاوی گوسفندی بره ای چیزی میکشتیم پیش پاتون ..سایتون سنگین شده نیاز جان ...
با لحظه به لحظه گوش فرا دادن به کلمات و صحبت های شیوای مرد بدنم شروع به درد گرفت ... اعصابم متشنج شد ..پیشونیم خیس از عرق شد ..اینقدر تسلط به رفتارم و کنترل اعصابم از دستم خارج بود که همونقدر سر جام بی حرکت ایستادم و غش نکردم خودش کلی بود ...
حتی نتونستم از صدایی که مشخص بود از پشت سرم میاد برگردم و رو برو بشم با صاحب صدا ...
میلرزیدم ... دستهام رو مشت کردم و بی هدف رفتم کنار شومینه خونه ایستادم .روبروی دیوار قرار گرفتم و به ناچار برگشتم ...

@romangram_com