#نیاز_پارت_309
تو حیاط کمی ایستادم تا نفسم بیاد سر جاش ... کمی مسلط تر شدم به رفتارم ... شاید دلیلش دیدن یک آشنای قدیمی و گرفتن حس امنیت از طرف اون بود ... سولماز بهم نزدیک تر شد ... تازه یاد این افتادم که ای وای دوست قدیمیه من داره مامان میشه و من هنوز بهش تبریک نگفتم ...
محکم و غافلگیر کننده ب*غ*لش کردم و گفتم ...
-مامان خوشگل ... که داری به ما دخمل خوشگل میدی ... عزیزم ... مبارکت باشه ... اول از همه تنش سلامت باشه بعد هم همینجا ازش میخوام مثل مامانش ناز و خوشگل باشه ..
محکم ب*غ*لم کرد و خیلی مهربون نگاهم کرد و گفت
-مرسی که اومدی ... دلم برات یه ذره شده بود ...
لبخندی میزنم و میگم
-وظیفم بود ... منم دلم برات تنگیده بود مامان خوشگل ...
دستی رو شکمش کشید و با شک ازم پرسید ..
-نیاز خیلی شکمم بزرگ شده ؟ اصلا تغییر کردم ؟پف که زیاد نکردم نه؟
خندیدم و لپش رو کشیدم و گفتم
-تو همه جوره خوشگل و نازی ... معلومه که تغییر کردی شکمت هم بزرگ شده اما پف نکردی که هیچ خیلی ناز تر هم شدی ..آخه مامانی نینیت تو شکمت هی داره تپلی تر میشه ...
-وای مرسی نیاز از این همه انرژی مثبتی که بهم میدی ...
-حالا بگو ببینم تا کی میخوای من رو این پایین نگه داری ؟
-ای وای خاک تو سرم چرا من اینجوری میکنم ... به قول پیمان عوارض بارداریه ... بریم عزیزم بیا بریم بالا همه اومدن ...
-مهمون غریبه زیاد داری ؟
-نه بابا همون قدیمیاییم ... پونزده نفر به زور میرسیم .. فقط بگو کی اینجا هست ؟
این سوالش ترس عجیبی تو بدنم انداخت که مبادا کیان باشه ...
با ترس و تردید پرسیدم ؟
-کی ؟
خندید و با شیطنت گفت ..
-عرفان دیگه ... اون روز تو ولیمه فامیلی وقتی فهمید دوستامون رو دعوت کردیم برای امروز دل تو دلش نبود که تو هم توشون باشی ... حالا که فهمیده میای بیا ببین چه تیپی زده .. خیلی ها چشمشون از کاسه در اومد ...
دیگه چه فایده ..حالا که همه چیزم رو باختم خاطرخواه ها یکی پشت اونیکی داره پیداشون میشه ...
لبخند معمولی و ساده ای روی لبهام میگذارم و باهاش به داخل خونه میریم ...
قبل از ورودم به جمع ازش خواستم که یک جایی رو بهم نشون بده تا مانتوم رو در بیارم ...
@romangram_com