#نیاز_پارت_301
-من برای مامان گفتم من چند مدتی تو یه هتل کار میکردم تا قبلش هم دانشگاه میرفتم ..
خنده با نمکی میکنه و میگه ...
-خانوم سرشار از هوش من هم فهمیدم اما نفهمیدم چرا با کارت استپ دادی از کارت راضی نبودی مامان گفت رسیپشن هتل بودی باید کار شیرینی باشه
دیگه کنجکاوی هاش شدت گرفته بود ... فرار کردن از زیر اون سوالها محال بود ..بالاخره با خودم کنار اومدم ..یا رومیه روم یا زنگیه زنگ با جرات گفتم ...
-اخراج شدم ...
خانوم خلعتبری و آقای خلعتبری متعجب نگاهم کردند اما آرش بلند خندید و بلافاصله گفت
-بابا دمت گرم ... تو دیگه کی هستی کجا رو آتیش زدی که برای جبران خسارتش اخراجت کردن ؟
خنده ام گرفته بود اما باز به حقیقت رو آوردم ..
-رییسمون یه پسر تقریبا هم سن و سال خودت بود از بلژیک اومده بود صاحب هتل از روز اول که اومد ما با هم بد تا کردیم تا اینکه آخرش اون از قدرتش استفاده کرد و من رو اخراج کرد منم دست از پا دراز تر اومدم شمال که از سعادتم با مامان و بابای مهربون شما آشنا شدم ...
خانوم خلعتبری لبخندی به نمایش میزنه و نشون میده که از توضیحاتم چندان رضایتمند نبوده ..
ته دلم خالی میشه ..چند وقتی بود که اطمینان پیدا کرده بودم که بالاخره باید با اینجور صحنه هایی مواجه میشدم کاش به دروغ میگفتم من به خواست خودم اومدم بیرون اما یه چیزی ته دلم گفت اینها که با من خالصند چرا من باهاشون نا خالص باشم ... تازه من فقط چند درصد از حقیقت زندگیم رو گفتم اگه همش رو میگفتم چه برخوردی داشتند ...
لبهام میلرزید اما ته مونده قدرتم رو آوردم تو لبهام و چرخوندمش به سخن ..
-نه اون میتونست کوتاه بیاد نه من میتونستم زیر بار حرف زور برم ...
خانوم خلعتبری اینبار جدی پرسید ...
-چیزی بینتون بود ؟
به این سوال چجوری جواب بدم
-گذشته ها رو من به دست فراموشی سپردم خانوم خلعتبری یاد آوریش هم برام دقایق خوشی رو رقم نمیزنه بهتره در مورد چیز های خوب صحبت کنیم ...
آرش دوزاریش افتاد و سریعا بحثرو عوض کرد ... اما نشون میداد که همگی از جواب آخرم جواب خودشون رو گرفته باشن ..
پنج روزی میشد که تو تهران بودیم رفتار خانوم خلعتبری از اون روز و جاده بعد از فهمیدن پاره ای از حقایق زندگیم با من سر سنگین تر شده بود ..اما فریدون خان و آرش مثل قبل صمیی رفتار میکردند ...
دیگه این روزها با ین برخورد ها شب نشینی برام لذت بخش نیست ... آخر شب بود و من با یه کلمه ببخشید رفتم تو اتاقم خوابیدم که تلفنم زنگ خورد ...
شماره ناشناس بود ...
گوشی و با بی حالی اما کنجاوانه پاسخ دادم ...
-بله ؟
-نیاز خانوم گل گلاب ... دختر بی معرفت ...
@romangram_com