#نیاز_پارت_300
خیلی راحت و بدون استرس یک دسته گل از صبح رفتم خریدم تا شب به موقع برم پیششون ..
پشت در ایستادم و دوباره به سر و وضعم نگاهی انداختم ...
در که باز شد و من وارد شدم، آرش رو مقابل خودم دیدم بیشتر از صحبتها و عکسهای به نسبت قدیمیشون یک پسر به نسبت خوش تیپ و جوون برای خودم تجسم کرده بودم اما بر خلاف تجسمم آرش پسری راحت با تیپ اسپرت صورت بسیار معمولی و از همه مهمتر موهای جو گندمیش که نشوندهنده این بود که دهه سی عمرش رو شیرین پشت سر گذاشته ... نکته مثبت تو ظاهرش اندام ورزیده و جذابش بود ... از ظاهرش میتونستم ببینم که حسابی اهل خوشگذرونی و لذت از زندگیه ..
روبروش ایستادم و دستم رو دراز کردم وبه نشونه ادب گفتم
-سلام من نیازم ...
نگذاشت حرفم تموم بشه دستم رو تو دستهاش گرفت و خیلی جدی پرید تو کلامم و گفت
-با من راحت باش ... نیاز به چی داری ؟
چشمهام از کاسه داشت میزد بیرون ... اصلابه تیپ و وقارو سنش نمیخورد اینطور بی مقدمه شروع به شوخی کنه ... به خانوم خلعتبری نگاهی کردم و دیدم که اون هم متعجب به من خیره شده ... فریدون خان هم دست کمی از خانومش نداشت ... همشون منتظر عکسالعملم بودند که من هم با لبخند شیرینی پاسخگوی مزاح آرش شدم ..
معلوم بود انتظار هر برخوردی رو داشت جز یک لبخند ساده از سمت من و سکوتی که پیشه کردم ...
-حالا در مورد اون موضوع بعدا بحث میکنیم من هم آرش هستم تعریفم رو از مامان و بابا زیاد شنیدید ... با دل و جون منتظر نظرتون هستم قبلش باید بگم که هر چی از من تعریف کنند کم گفتند ...
دیگه سکوتم اینجا حکم توهین رو داشت برای همین خندیدم و خیلی خونسرد اما با ناز همیشگیم گفتم ...
-از این که مامان بابا به شما لطف دارند و تو هر محفلی از تک پسرشون تعریف میکنند که حرفی نیست اما تنها نکته ای که از بدو ورود برای من جالبه این هست که شما آرش هستید اما کمانی تو دستاتون نمیبینم ...
آقای خلعتبری دست محکمی زد و بلند خندید و گفت ...
-آخ گل گفتی نیاز ... بالاخره یکی پیدا شد جواب این مردک رو بده ...
اون شب خیلی گرم و پر از بحث های شیرین گذشت ...
بعد از کمی هم صحبتی با آرش فهمیدم که به تازگی پا تو دهه چهارم زندگیش گذاشته ... کاملا هم از چهره اش معلوم بود که سردی گرمی روزگار رو چشیده و کشیده ..تجربه بهم گفته که نگاه به لب خندون جماعت نکنم که تو دل هر کدوشون غوغاییه ...
چند شبی همه با هم شب نشینی میکردیم و گهگداری من به بهانه های ریز و درشت تنهاشون میگذاشتم تا بتونند خصوصی و بدون مزاحمت من با هم خلوت کنند درسته که خیلی انسانهای مهربون و دوست داشتنی بودند اما باز در هر صورت من براشون یک پا که چه عرض کنم چندین پا غریبه تر بودم ...
با آرش خیلی صمیمی شده بودم اما باز هم تجربه از قبلم نشون میداد که قدمهام رو مراقب و به جا بردارم ومواظب رفتارم باشم چون اینبار تحمل ضربه ای جدید رو اصلا ندارم ... مخصوصا اینکه آرش پسر بسیار راحتی هم بود ...
به تعارف خانوم و آقای خلعتبری ده روز آخر سفر آرش و خودشون رو که بنا بر همراهی کردنشون به تهران بود پذیرفتم و همگی راهی تهران شدیم ... یکی از ویژگی های خوب آرش این بود که خیلی خوب و دلنشین حد خودش رو تو هر مرحله از برخوردش با من میدونست ...
کنجکاوانه نگاهم میکرد و فکر کنم این حس کنجکاوی برای تعاریفی بود که از من میکردند و یکی از این تعریف ها این بود که من یک دختر تنها تو این اجتماع گرگ چطور دست و پا میزنم خب برای هرکسی جالبه ...
صبح زود همگی راه افتادیم ... تو راه بابل به تهران بودیم من و خانوم خلعتبری پشت نشسته بودیم و آرش و پدرش هم جلو ...
پدرش مدام آهسته راندن رو به آرش متذکر میشد و مادرش هم به طور متداوم کنار من آیه و سوره میخوند ...
-نیاز شنیدم یه مدت تهرون بودی چی شد اومدی شمال ؟
با این سوال آرش کمی حالم گرفته شد به این خاطر که باید طوری از گذشتم فاکتور میگرفتم که نه دروغ میشد و نه از خرابکاریم حرفی به میون میومد ..با اضطراب تو آینه نگاهش کردم و گفتم ..
@romangram_com