#نیاز_پارت_283

-عزیزکم من نمیدونستم غذا چی درست کنم واسه همین زرشک پلو با مرغ درست کردم گفتم چیزیه که همه باب میلشونه ... کیان که عاشقشه ..
باز هم کیان ... شانس من این همه غذا آخه چرا مرغ؟.من از مرغ متنفرم ...
بی ادبی دونستم اگر حقیقت رو میگفتم
لبخندی زدم و تشکر کردم ...
شیما یک شلوار مشکی رسمی به پا داشت با یک پیراهن حریر سفید که فقط دور گردنش یک روبان بلند و باریک مشکی انداخته بود ... موهای مش کرده و تقریبا تا شونه اش که با حوصله بهشون حالت داده بود ...
کاوه هم یک شلوار جین مشکی با یک پیراهن آبی روشن که خیلی هم بهش میومد تنش بود ...
تقریبا یک ساعتی میشد که دور هم بودیم و دیگه کمی صمیمی تر از قبل شده بودیم ... از همه چیز صحبت میکردیم از سیستم کاری ایران از زندگی و مشکلاتش برای یک زن تنها تو جامعه ایرونی ... اطلاعات کاوه خان خیلی بالا بود و شیما هر بحثی که میخواست شروع کنه اولش رو میسپرد به دست کاوه ... شیرین و دلنشین حرف میزدند ...
از شیما راهنمایی خواستم برای نشون دادن سرویس بهداشتی خونه ... رفتم داخل توالت و حمامی که بهم نشون داد ... کمی صورتم رو درست کردم و موهام رو مرتب کردم و برای نشستن سر میز شام دستهام رو شستم که دیدم از بیرون صدای شیما و کاوه میاد ...
-تو همیشه دیر میای کیان ... اون از بلژیک این هم از اینجا ... خوبه بهت گفتم مهمون داریم ...
-شیما ولش کن شاید مادرزنش نگهش داشته ... مثله مامانه تو که بیشتر از تو اصرار میکرد من بمونم پیشتون ...
قلبم اومده بود تو دهنم ... مادر زن ؟ کیان زن داره ؟ غیر ممکنه ...
-آخه کی به این زن میده که مادر زنه بخواد تحویلش بگیره ...
اوووووووف ... آخیش ... از دست شوخی های کاوه ... قلبم داشت کنده میشد ... یعنی یک قدم داشتم تا سکته کامل رو بزنم ... با خودم گفتم هیچی نیاز بدبخت شدی طرف زن هم داشته و تو ازش همچین رکبی خوردی ...
بالاخره صدای کیان رو شنیدم ... نمیدونم چرا با شنیدن صداش دوست داشتم بپرم بیرون و تا میخوره بزنمش ... پسره پر رو ...
-اووووووه حالا چی شده مگه هنوز شام رو که نخوردید ...
از حرصم رژ لب قرمزم رو سه باره تمدید کردم و دوباره از عطرم زدم ...
یک، دو، سه ... پشت در یک نفس عمیق میکشم و با اعتماد به نفس زیادی میرم بیرون ..
از کیان تونستم اما از خدای خودم که نمی تونستم این همه اضطراب و تشویش درون رو پنهون کنم ...
قدم به قدم راهرو رو طی کردم و رفتم تو نشیمن ... خبری از کیان نبود اما بوی عطرش که تو فضا پیچیده بود داشت دیوونم میکرد .. صداشون از آشپزخونه میومد هر سه شون اونجا بودند و من بی سر صداسر جای قبلیم نشستم ...
-چه گل خوشگلیه شیما ...
-مثل مهمونمون ..دستش درد نکنه ..
-م*س*تر کاوه شما در چه حالی میبینم که خانومت تو آشپزخونه داره برات دلبری میکنه ..غذای مورد علاقه و تیپ خاص و ..
-خوبه خوبه ..بده مگه هوای شوهرمو دارم تو هم برو یه زنی پیدا کن که اینطوری تحویلت بگیره ...
کیان بلند خندید و از آشپز خونه اومد بیرون ..

@romangram_com