#نیاز_پارت_284
پشتم به کیان بود اما از صدای خنده اش فهمیدم که داره میاد به سمت من و از فرم برخوردش فهمیدم که جدی جدی قراره از دیدنم سوپرایز بشه ...
نفسم رو تو سینه حبس کردم و پام رو روی اون یکی پام انداختم و دامن پیراهنم رو کمی پایین تر دادم .. خودم رو سرگرم تلفنم کردم و مسیج های قبلیم رو نگاه میکردم ..
-خیلی خوش اومدید خانوم ...
با شنیدن صداش قلبم شروع به تپیدن کرد حس عجیبی بود تنفر همراه با عشق ... انتقام همراه با دلسوزی ...
از جام آهسته بلند شدم و بر نگشتم تا اون مبل رو دور بزنه و بیاد جلو
-ممنونم کیان خان ...
یقین دارم که از دیدنم بد فرم شوکه شد ...
-ا ... نیاز ؟ تویی ... تو اینجا ؟
دستش رو دراز کرد و یک قدم اومد جلو برای رو ب*و*سی ...
دو گانگی تو رفتارم داشت به وجود میومد مطمین نبودم کارم درسته یا نه اما جواب مثبت دادم به در خواست روب*و*سی ...
خیلی خونسرد صورتم رو با تماس های کوتاه و نامحسوس به قصد روب*و*سی به کیان نزدیک کردم و در آخر با لبخند کوتاهی گفتم
-شما خوب هستید آقا کیان ؟
لبخندی از روی حرص میزنه و میگه
-اه ... آقا کیان ؟
شیطون میخندم و چشمهام رو کمی خمار میکنم و زاویه دیدم رو از روی کیان بر میدارم و به سمت شیما که ظرف سالاد رو داشت روی میز میگذاشت نگاه میکنم و برای بستن صحبت مابین خودم و کیان به شیما میگم ...
-چه بویی شیما جون حسابی زحمت افتادید ..کمکی اگر از من بر میاد بفرمایید ...
شیما خیلی دوست داشتنی میخنده
-غذاهای من فقط بو های خوبی دارن مزه هاش چندان تعریفی نیستن نه خوشگلم کمک نمیخوام کاری نیست ... فقط مونده غذا رو بکشم بیارم
طبق عادت و معمول باز لبخندی روی لبهام نشوندم و سر جام نشستم ... کیان همچنان صورتش ترش رو بود ...
چند ثانیه با خشم نگاهم کرد و وقتی دید من نگاهش نمیکنم دستش رو گذاشت تو جیبش و رفت تو یکی از اتاقها ...
-شیما من میرم یه دوش میگیرم زود میام ...
شیما دیس برنج به دست وارد پذیرایی شد و گفت
-وا کیان الان چه وقته دوش گرفتنه ؟ بیا بشین پیش نیاز که تنها نباشه ...
دریغ از یک نیم نگاه به کیان اما سنگینیه نگاه کیان رو کاملا روی خودم حس میکردم ..
@romangram_com