#نیاز_پارت_282
شیما منو تو آغوشش کشید و مثل یک مادر مثل یک خاله که هیچ کدومش رو چندان تجربه ای تو حسش نداشتم ب*غ*ل کرد و ب*و*سید ...
از درون غم عجیبی داشتم چطور میشد از یه همچین پدر و مادر مهربونی پسری مثل کیان تربیت بشه کسی که بزرگترین ضربه زندگیم رو به من وارد کرد ...
از آغوش شیما که در اومدم کاوه من رو ب*غ*ل کرد و خیلی کوتاه اما جنتلمن روب*و*سی کرد و به من خوش آمد گفت ...
وارد خونه که شدم شیما من رو راهنمایی کرد به یکی از اتاقها که سمت راست در ورودی قرار داشت ...
مانتوم رو در آوردم طبق اجازه ای که خود صاحبخونه به من داده بود با همون کفش وارد نشیمن خونه شدم
چیدمان بسیار سنتی اما دلنشین از ظروف و ساعت و تابلوهای منبت کاری شده گرفته تا رومیزیه ترمه سرمه دوزی شده و فرشهای کرم رنگ کاغذی که مطمینا کلی خرج بابت همچین سلیقه ای شده ... کاملا سلیقه ای چیده شده بودند و باب میل هر شخصی قرار نمیگرفت اما من به شخصه خوشم اومد ... تنها مورد جالبی که به چشم میخورد عکسهای نسبتا قدیمی یک پسر بچه همراه با خانمی که تقریبا تو بعضی از عکسها به چشم میخورد که حدودا چهل ساله باشه
اما وقتی رو کاناپه چرم قهوه ای رنگ نشستم و با حوصله و دقت بیشتری به عکسها نگاه کردم فهمیدم که این عکسها بی نهایت شباهت به کیان دارند و مطمینا اون خانوم هم همون مادر بزرگیه که کیان ازش تعریف میکرد با دیدن عکس آخر که کیان سی و خرده ای ساله رو به نمایش گذاشته بود در کنار کیک تولد همون خانمی که الان به جرات میتونم ازروی سن و سالش تشخیص بدم که مادر بزرگ کیان تشریف داره ...
پس اینجا خونه مادر بزرگ کیان هست یعنی مامان کاوه خان ... زنگ خونه چی ؟رو یکیش زده بود ک.دادفر یعنی خونه کاوه خان و شیما طبقه بالاست چه خونواده عجیبی مامان باباش خونه دارن مامان بزرگه هم خونه داره باز تک پسره شازده شون تو هتل زندگی میکنه ...
با اومدن شیما و نشستن کاوه کنارم از این همه فکر و که همش ختم میشد به اینکه من خیلی فضولم در اومدم و نگاهشون کردم
- نیازم چایی هم هست اما از اونجایی که هوا گرمه من گفتم با یه شربت آلبالو ج*ی*گ*رت حال بیاد ... کیان که ولش کنی شربت آلبالو رو بدون آب میخوره ...
حالا هر چی که من میخوام این پسر رو فراموش کنم این مامانه تو هر ده تا کلمش نه تاش کیانه !
-آخی نه همین عالیه ...
شربت رو روی میز گذاشت و کاوه شروع به صحبت کرد
-راه رو راحت پیدا کردی یا کلی گشتی ؟
-نه خب حقیقتش آدرس رو دادم به راننده آژانس اون برام پیدا کرد در نتیجه جواب رو باید از اون آقا بگیریم ...
-آهان با آژانس اومدی فکر کردم با ماشین خودت اومدی
-نه من ماشین ندارم تو تهران چندان بی ماشینی مشکلی برای آدم درست نمیکنه ... تا دلت بخواد تاکسی و آژانس هر موقع روز و شب که بخوای هست
-اون که صد البته اما برای دختر خانم جذابی مثل شما یک کمی من خطر ناک میبینم که با هر تاکسی و خطی ای اینور و اونور بره ... این روزها تو مجله و اخبار و روزنامه تا میشه آدم از این حوادث های ...
تو کلامش نا خواسته پریدم و گفتم
-اخه مسیرهایی که تو طول روز به من میخوره همگی یا اتوب*و*س هستند یا ترجیحا اگر مسیر دوری باشه با آژانس میرم ..فرمایش شما هم صحیح هست اما دیگه چه میشه کرد ...
-مسیرت شنیدم خیلی دوره ...
-تقریبا ... من انقلاب میشینم ... چندین ساله از خونه دانشجویی سال هشتاد و یک تا الان تبدیل به خونه واقعیم شده ... زندگیه دیگه کاوه خان باید سر کرد
-بله باهاش نسازی داغونت میکنه ...
سوالهاش برام چندان عجیب نبود ..خب برای آشنایی باید سوال میپرسید و من هم باالطبع پاسخگو میبودم ... شیما کنارم نشست و گفت ..
@romangram_com