#نیاز_پارت_281
چندان شلوغ نبود اما باز با کلی ناز از اون و التماس و خواهش از من راضی شد تا موهام رو برام درست کنه ...
همیشه به خاطر بلندیه موهام کلی غر غر میشنوم ...
ازش خواستم تا موهام رو برام بلوطی کنه و همش رو تا اونجا که میتونه صاف کنه ...
الحق والانصاف هم کارش حرف نداشت ...
ساعت نزدیک های پنج بود که از آرایشگاه زدم بیرون و رفتم خونه تا آماده بشم ...
وقتم به اندازه کافی بود و من هم تونستم با حوصله آرایشم رو بکنم و لباسم رو مرتب بپوشم ...
برق لب همیشگیم رو با یک رژ قرمز تابستونه تغییر دادم و چشمهای تقریبا آرایش کرده همیشگیم رو با یک ریمل پر متفاوت کردم و رژ گونه ام رو هم خیلی کم و گریمی روی گونه هام مالیدم ... بر عکس همیشه موهام رو همونطور که ل*خ*ت بود فرق وسط باز کردم اطرافم رها کردم ... لاک فرنچم رو با یک لاک قرمز همرنگ و هم ست با رژ لبم تغییر دادم و رفتم سراغ لباسم ... یک پیراهن نسبتا کوتاه اما جذب تنم رو انتخاب کردم و یقه قایقی پیراهنم رو تنظیم کردم ...
مشکی بودن لباسم جذابیت زیادی به رنگ پوست و مو و رژ لبم میداد ... جوراب پارزین رنگ پا ی شیشه ایم رو هم پوشیدم با کفش های پاشنه ده سانتیه قرمز ماتم و کیف قرمزم که چند وقتی بود خریده بودم و موقعیتی برای مصرفشون نداشتم ست کردم ..
آستین پیراهنم تا بازوم میومد برای همین جای این رو گذاشته بود که یک ساعت صفحه مربعیه ساده نقره ای رنگی رو با یک گردنبند کوتاه نقره ای که آویزش سنبل ماه تولدم بود رو بندازم ...
تقریبا آمآده بودم و زنگ زدم به آژانس و یک ماشین درخواست کردم و با اس ام اسی که از شیما گرفته بودم حرکت کردم ... شال حریر مشکی رنگم رو که دو طرفش تا زانوم میومد و تا بیست سانت هر طرفش هاله ای از رنگ زرشکی به خودش میگرفت رو انداختم رو سرم و مانتوی بلند عبایی مشکیم رو هم که برای اینجور مواقع که دامن کوتاهی به پا دارم تنم میکنم انتخاب کردم و از در زدم بیرون ... تو راه یک سبد گل پر از رزهای رنگارنگ از گلبهی و صورتی و سفید گرفته تا لیمویی و سیاه و قرمز گرفتم رفتم به سمت خونه ای که آدرسش رو برام فرستاده بودند ...
یک آپارتمان به نسبت قدیمی تو محله فرمانیه تهران ... کمی اضطراب تمام وجودم رو در بر گرفته بود ...
کوچه باریکی بود که ورودی کوچه جوی آب بزرگی بود که باید از روی پل رد میشدیم ..ماشینهای پارک شده زیاد بودند اما خبری از ماشین کیان نبود خیالم راحت شد ...
گل رو گرفتم و از ماشین پیاده شدم ..
زنگ در رو که فقط دو تا هم بود و روی یکیشون نوشته بود دادفر و روی اونیکی هم نوشته بود ک.دادفر نگاه کردم و از روی حسی که بهم القا شده بود روی زنگ دادفر خالی فشار دادم ...
تا جواب دادن آیفون به ساعتم نگاه کردم ...
هفت و نیم تمام بود ...
-نیاز ... بیا بالا دخترم ...
-سلام ... ممنونم ...
شیما بود مثل اون شب مهربون و خونگرم صحبت کرد ...
در رو برام باز کرد و من هم بی وقفه رفتم بالا ...
باید با پله میرفتم بالا اولین پاگرد رو که رد کردم دیدم در باز شد و شیما و کاوه دم در ایستادند
-به به نیاز جان خیلی خوش اومدی
-سلام شیما جون سلام کاوه خان ..ممنونم ... دیر که نکردم ؟
-نه بابا دخترم سر وقت اومدی اگه با کیان میومدی مطمین بودم که طرفای ساعت ده باید منتظرت میموندیم ...
@romangram_com