#نیاز_پارت_280

-سلام نیاز خوبی
-مرسی رضا تو چطوری ؟
-خوبم دیروز نیومدی ... ولیان گفت یک هفته مرخصی داری ؟خوب زرنگیا !تو این شلوغیه کار، رفتی خوشگذرونی ؟ یه نو پا هم گذاشتن جای تو، پدرم در اومده ... هی این خراب میکنه من باید درستش کنم حالا تا یه هفته باید تحملش کنم ...
-کی بهت گفته من یه هفته مرخصی دارم ؟
-دیروز طرفهای ظهر دادفر با ولیان اومد من فکر کردم اینا نمیدونن تو نیستی تو هم دیر کردی ... میخواستم یه جوری سرشون رو گرم کنم تا دادفر باز بهت گیر نده اما باز اومدند جلو و ولیان گفت اینروزا سرمون یک کمی شلوغه حواست به همه چی باشه کارتون رو تمیز انجام بدید بعد گفت تا نیم ساعت دیگه پارتنرت هم میاد ... خانوم بهرامی تا یک هفته مرخصیه ...
-آره یه سری کار سرم ریخته دنبال خونه هستم اسباب کشی و این حرفها شرمنده دیگه بی وفا شدم ...
-بیخیال نیاز خانوم ما همین رفاقت نصفه نیمت هم رو سرمون میزاریم یک کم نگرانت شدم گفتم یهویی مرخصی نمیگیری حالا که باهات حرف زدم خیالم راحت شد کمکی چیزی ازم بر میاد بی تعارف بگو من رد بدم ...
-(خندیدم) مسخره ... سلامتیت جناب ... حالا یه خرده کار کن تا بفهمی رد دادن من بهتره یا سر و کله زدن با یه تازه کار ...
-آخ نگو که دلم پره ...
-خواب بودم بیدارم کردی ...
-آهان یعنی قطع کنم ؟
-نمیدونم ...
-این نمیدونمت کار صد تا م*س*تقیم دک کردن یه مزاحم رو میکنه خیله خب بابا بعدا میبینمت ...
-من هم همینطور ... برو کار کن مگو چیست کار ...
-تو رو هم میبینیم ... خدافظ ...
-باشه خدافظ ...
کیان چراباید سر خود برای من مرخصی رد کنه ...
شیطونه میگه زنگ بزنم حالشو بیارم سر جاش ...
اما باز هر چی فکر میکنم نا دیده گرفتن کیان بهتر از هر چیزیه ..
خب شد جلوی رضا گاف ندادم ... سریع جمعش کردم ...
باز سر جام دراز کشیدم وچشمهام رو بستم ...
دردم دیگه قطع شده بود ...
خوابیدم و وقتی بیدار شدم ساعت یازده و نیم بود ...
مانتوم رو تنم کردم و رفتم به آخرین آرایشگاهی که چند وقت پیش قبل از عروسی سولماز رفته بودم ...

@romangram_com