#نیاز_پارت_279

-باشه عزیزم ... پس تا فردا شب ... من به کیان چیزی نمیگم..
-مرسی تا فردا ...
-خدافظ دخترم
-خدا نگهدارتون ...
امروز که از کار خبری نیست ... باید بزنم به قید بی خیالی ...
تاکسی در بست گرفتم و رفتم به یکی از پاساژ هایی که خودم بیشتر اوقات به توریست ها معرفی میکردم ...
یک رژ گونه و ریمل خریدم و یک رژ لب که بتونم با تیپ فردام آرایشم رو هارمونی بدم ...
طرفهای ساعت چهار بعد از ظهر بود که اومدم خونه و دیدم میز صبحونه همونطور دست نخورده مونده ...
خریدهام رو گذاشتم و کمی سرم رو به کار خونه مشغول کردم ...
ساعت شش کارهام تموم شد و برای خودم چای دم دادم و نشستم ... در و دیوار خونه حس و حال عجیبی رو بهم میده ... مدام یاد دیشب و اون همه نزدیکی به کیان میفتم ... هواي کیان هنوز تو سرم ... اما باز وقتی کلمه های اون مسیج (اس ام اس)تو ذهنم میچرخه از خودم و دیشب و کیان متنفر میشم ... هنوز دارم با خودم کلنجار میرم که اگر من متوجه قصد و نیت کیان نمیشدم این بشر تا کجا پیش میرفت ..
ازدواج ؟محاله !
اصلا مگه خود کیان نبود که میگفت باید ناشتا باشیم برای آزمایش پس چرا خودش هیچی نگفت ؟!؟!
وقتی صبحونه رو می چیدم ... چرا پافشاری نکرد برای تصمیمش ... وقتی من داشتم صبحونه ام رو میخوردم و چایم رو سر میکشیدم چرا نگفت که ناشتا باید باشی ...
نه ... من مطمینم که تمام این مدت سر کار بودم ... این میخواست تلافی کنه حالا چیو و کی و کجا رو فقط خودش میدونه ...
آریا !از همون اول هم باید میفهمیدم که آشنایی پیمان و آریا و کیان سطحی نیست ... از آریا میتونم ساده بگذرم اما کیان رو نه ...
حتی تصور بیخیال شدن از این کار کیان دیوونم میکنه .
اینقدر درد شکمم عصبیم کرده بود که یک ساعت هم بیشتر نتونستم بیدار بمونم و همونجا خوابم برد ...
نیمه های شب بآز بیدار شدم وتا یک ساعت به سقف خیره موندم ... هر چقدر میخواستم قوی به نظر برسم اما باز خود به خود یاد بلایی که سرم اومد میفتم و تو دلم هزاران بار به سادگی و حماقتم لعنت میفرستم ...
تعجبم از این بود که چرا کیان حتی یکبار هم باهام تماس نگرفته ...
هرچند اون به مقصودش رسیده بود و از سمت من سیراب شده بود دیگه چه لزومی داشت دنبالم بیاد ...
هزار فکر و خیال عاقلانه و احمقانه برای انتقام از کیان تو ذهنم اومد که برای هر کدومش در خودم ضعفی میدیدم که سرانجام نقشه ام رو به عملی نشدنش ختم میکرد ...
خورشید کاملا طلوع کرده بود که تلفنم به صدا در اومد ...
-بله ...
این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است

@romangram_com