#نیاز_پارت_274
دریغ از ذره ای کوتاه اومدن ...
با دستی که ازاد بود ساعتش رو از کنارش برداشت و نگاه کوتاهی بهش انداخت و دوباره گذاشتش سر جاش..
-بخواب هنوز وقت داری ...
محکم ترب*غ*لم كرد و قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم گفت ...
-حالت خوبه؟
نيازي به گفتن حقيقت نبود
-اوهوم ...
-اوهوم و ... بله ... بگو بله ... فردا صبح چطوره؟
از چی حرف میزد؟
اخم ریزی کردم و اهسته سرم روتكون دادم و به سمت صورتش حائل کردم تا راحت تر ببینمش..
-برای چه کاری؟
-زنم بشی ... برای عقد ...
پر شدم از غرور..از هیجان ...
-چی میگی کیان..انگار با ایران و سیستم اداریش اشنا نیستی..حد اقل تدارکات قبل ازدواج یک ماهی طول میکشه ...
خنده بی صدایی کرد و با تکبر خاصی که فقط هم به خودش میومد گفت..
-اشنا هستم ..خوبش هم میشناسم ... واسه همین الان نخواستم صبحونه بخوریم ... میریم پیش مادر خانوم میعاد ازمایش خون میدیم تا بعد از ظهر هم جوابش رو میگیریم و فردا هم برای عقد اقدام میکنیم ... تو هر اداره ای یک اشنا کافیه تا من رو به تو برسونه. از فردا شب رسما مال خودمی ...
خنده هام از روی سر خوشی و دلگرمیم بود..اما ...
این اما ها مانع لذت بردن تمام و کمال من از وجود کیان میشد ...
تپش قلبم، نفسهای کوتاه و متداومم ..همگی گواه این رو داشت که من بی نهایت خرسند بودم از این وصال ... حسی از درون بهم میگفت که اشتباهی بزرگ رو مرتکب شدم اما باز وقتی به صورت کیان نگاه میکردم که چه آروم کنارم چشمانش رو بسته ته دلم قرص میشد که این تنها راه رسیدن به تنها عشق و معبود من بود ... نفس عمیقی میکشم و اینباربه سمت چپ بر میگردم تابتونم بلند بشم ... آهسته از کنارش بلند شدم و به سمت حمام رفتم ...
دنیای من امروز رنگ دیگه ای داشت ... حس نو بودن حس تازگی ... ورود به دنیای جدید ... و از همه مهمتر حس مالکیت نسبت به عزیز ترین موجود زنده دنیای کوچیکم ... کیان ...
آب گرم رو برای خودم تنظیم کردم اونقدری که نه خیلی گرمم بشه و نه خیلی سرد ... دلم نمیخواست این بوی خوب تن کیان رو با دوش گرفتنم از دست بدم اما باز خودم رو قانع کردم که کیان از این به بعد همیشه هست ... خنکای آب رو لابلای موهام حس کردم ..درد مختصری که زیر دلم رو گرفته بود آزار دهنده ولی خوشایند بود با لذت تحمل میکردم ... نفهمیدم چجوری دوش گرفتم و با حوله صورتی رنگم که دورم بسته بودم رفتم تو اتاقم ...
یک جین سورمه ای و یک تی شرت سفید ساده تنم کردم و موهام رو مثل همیشه آزاد گذاشتم تا کمی خشک بشه ..کمی از عطرم زدم ...
دوباره برگشتم تو اتاقی که سراسر برای من خاطره شده بود ... کیان هنوز خواب بود ... رو به شکم دراز کشیده بود ... آهسته ملحفه ای که ردی از دگرگونیه احوالاتم داشت رو برداشتم و جمع کردم ...
-رفتی دوش ؟
@romangram_com