#نیاز_پارت_273

دوست داشتنی تر از قبل به چشمم میومد ...
بدنم کرخ بود..بی حس بودم ...
ملحفه صورتی که رومون انداخته شده بود ...
به صورتش خیره شدم ...
هم حس ندامت داشتم که چرا به این زودی شل اومدم هم حس خشنودی که امروز با دیروز زمین تا اسمون متفاوته ...
تا دیروز کیان برای من رویایی دست نیافتنی بود اما امروز کیان مرد زندگیه من شده بود ...
اهسته دستم رو روی صورتش گذاشتم ...
نوازشش کردم ...
خواستم اروم از کنارش پا شم که با گرفتن بازوم مانع از حرکتم شد ...
-خواستم..
-هیس
هیچ حرفی نزدم و باز چشمهام رو بستم ...
موهام رو بویید و ب*و*سید ...
رفتارش دلنشین بود ...
حسم غریب بود ...
من دیگه نیاز دختر تنها و بی کس نبودم ...
ازدیشب به بعد من نیاز خانمی تکامل یافته شده بودم که شیوه زندگی کردنم هم میبایست همانند درونم تغییر میکرد ...
-بزار برم زیر کتری رو روشن کنم ...
زیر چشمی نگاهم کرد و گفت..
-نمیخواد ...
باید هرچه زود تر از اون وضعیت نجات پیدا میکردم
یه جورایی معذب بودم ... هرچند کیان کسی نبود اما برای من هم این همه تجربه اون هم برای بار اول زیادی بود ...
-برای بعد از ظهر به شیما و کاوه قول دادم که بریم پیششون..
-خب م باید تلفن کنم به هتل بگم نمیام ... وای فکر کنم خیلی دیر شده باشه ...

@romangram_com