#نیاز_پارت_272

چشمهاش رو از روی حوصله بست و بعد از چند ثانیه با چشم بسته گفت..
-نیاز؟زندگیه من ... با من ازدواج میکنی؟
تو خواب بودم ... روی ابرها ... نفسم تو سینه حبس شده بود ...
-اوهوم ...
لبخندی زد و با مهربونی تو چشمهام خیره شد و گفت ...
-اوهوم نه بله ...
خندیدم و گفتم ...
-خب چه فرقی میکنه ... بله ...
اونشب دیگه نفهمیدیم چطور صبح شد ... هر دو تشنه بودیم ... تشنه عشقی که متعلق به هر دومون بود و هر دو به تعلیل انداخته بودیمش ... شبی به یاد موندنی و دور از هر کدورتی ...
شب ... سکوت ... دگرگونی ...
و باز هم حس کردن تجربه ای تازه اون هم با تنها ارزشمندترین موجود زندگی من ... کیان ...
پا گذاشتن تو دنیایی که برای اولین بار تجربش میکردم ...
پر از اضطراب اما پر از خاطره ...
برای اولین بار یک نفر پاش رو به خصوصی ترین حریم زندگیم گذاشت..
پرستش در حد جنون ...
یکی شدن تا ته دنیا ...
مهربون تر از همیشه ثانیه به ثانیه شب رو با هم سپری کردیم ...
نجواهای عاشقونه ای که تازه میفهمیدم در چه مواقعی به کار میاد ...
بی تجربه بودم اما رفتار کیان طوری بود که احتیاجی به نشان دادن استعدادم هم حتی نداشت ...
دوستش داشتم ... شاد بودم ... دنیای من پر شده بود از رنگ سیاه ... ان هم چه سیاهی ... سیاهی که تموم زندگیم بود ... سیاهیه چشمان کیان ...
پا گذاشتن تو مرحله جدید زندگیم ...
راه برگشتی نبود ... نباید هم میبود ... من دیوانه وار کیان رو میپرستیدم ...
اینقدر سر م*س*ت بودم از نگاه و لبخند و رفتار کیان که دیگه نفهمیدم چطور صبح شده بود ...
اهسته کنارم خواب بود ...

@romangram_com