#نیاز_پارت_268
به دندونهای ردیف و سفیدش خیره شده بودم..
دستم تو دستش بود ... سرم روی بازوی چپش بود ...
اهسته و گام به گام پیش میرفت ...
نفسهاش ...
همون نفسهای اشنا..
چشمهام رو بستم ... چرا هر وقت به این موقعیت میرسم فکر دنیا و گ*ن*ا*ه و غیره از ذهنم به دوره ...
باز..
باز..
لمسش کردم..
ب*و*سيدمش..
بدون اینکه دور بشه مماس با صورتم صحبت میکرد ...
به وضوح نمیشنیدم ... اما درکش میکردم..
-نیاز ...
نیاز رو با حرکاتش روی لبم حس میکردم
کمی لحظه هامون شیرین تر شد..
همراهیش میکردم اما ماهر تر از این حرفها بود ... که نیازی به همراهی داشته باشه ...
-اره؟
صداش نه تنها اروم بود بلکه نا مفهموم و گنگ هم بود..
-اره؟
نمیدونستم برای چی ازم میپرسه اره؟
من که خودم رو در اختیارش گذاشته بودم ...
به یکباره چشمهام رو باز کردمو با تعجب نگاهش کردم ...
با چشمهای خندون چشمک کوتاهی زد و با نگاهش و یک کلام جویای دلیل نگاه کنجکاوم شد ...
-هوم؟
@romangram_com