#نیاز_پارت_269

اخمی کردم و نگاهش کردم ...
همونقدر ناز و دوست داشتنی ...
به ناچار از م جدا شد و با چشمکی کوتاه گفت ...
-چی شد؟جوابم رو ندادی ...
اهسته گفتم ...
-جواب چی رو؟
دستم رو محکم به سینش فشرد و نوازش کرد..
دوباره حركاتشرو تكرار كرد ... و گفت
-میخوام داشته باشمت ...
نزديكتر شد
-میخوام فقط مال من باشی ...
تو چشمهام نگاه كرد
-تا اخر عمر ... تا ته دنیا ... تا روزی که نفس میکشم ...
نوک بینیم رو ب*و*سید و من هم با بهت و ناباوری نگاهش میکردم ...
-با من ازدواج میکنی؟
چی میشنیدم ... این چی میگفت؟ من؟ کیان؟ لباس عروس؟ ازدواج؟ زیر یک سقف زندگی کنیم؟
داره اذیتم میکنه ... محاله ... اخه چطور ممکنه ... حتی اذیتش هم شیرینه ...
اوه خدای من هر چی بگم کم گفتم ... در خوواست کیان تو اون شرایط نشدنی بود ...
نگاهش کردم ... بدون جواب گذاشت ... اینبار واضح تر از قبل حرف میزد ...
-بالاخره بهت گفتم..بالاخره تونستم ... نیاز..نیاز ... عاشقت م ...
میب*و*سید و حرف میزد ... دوست داشتنی بود ... من رو دوست داشت ... خودش گفت ... دستهاش رو محکم تر گرفتم ...
اینبار با جرات بیشتری تو چشمهاش نگاه کردم ... تو چشمهاش صداقت گفتار رو میدیدم اما نمیدونم چرا یه چیزی از درونم میگفت این لحظه مختص به تو نیست..
دنبال دلیلش میگشتم ... مختص به من نبود چون کیان مدام از علاقه اش به دنیا میگفت ...
مختص به من نبود چون دنیا هم باید این لحظه ناب رو از کیان میدید ...

@romangram_com