#نیاز_پارت_267

نزدیکم بود ...
اونقدر که بازوش با بازوم مماس شده بود ...
معذب شدم ...
بدون فکر خواستم از جام بلند بشم
-من برم یه چایی دیگه بریزم..
دستم رو گرفت و من رو که تو حالت نیمه نشسته بودم تو ب*غ*لش انداخت ...
تو چشمهام نگاه کرد ...
پر از ترس بودم..
پر از هیجان ...
حسی داشتم که با اینکه میدونستم به کجا ختم میشه باز مایل بودم ... راضی بودم..
دلم میخواست این حس بی جواب نمونه ...
دستش رو روي موهام ميكشيد ...
نگاهم تو نگاهش قفل شده بود ...
لحظه به لحظه خودم رو بهش نزدیکتر میدیدم ...
من دلباخته بودم..
از عشقم نسبت به کیان میسوختم ...
پر از حرارت بودم..
بی حرکت و ثابت تو ب بودم ...
نزدیکتر شد ...
خيلي نزديك ...
طوري كه نفس کشیدن برام مشکل شده بود ...
-میخوام بدون دلهره باشی..الان نه تو پارکینگه نه تو پارک ... با خیال راحت..
نگاهش میکردم و لال شده بودم..
به حرفهای نجوا گونش گوش میکردم..

@romangram_com