#نیاز_پارت_266
خندید و تکیه اش رو داد به پشتی صندلی و گفت ...
-هر جور تو بخوای ... چی میگفتیم؟
خندیدم و گفتم..
-میگفتی منظورته ... داشتی دست و پا میزدی تو منجلابی که گیر کردی ... درخواستت ...
نفسش رو خسته بیرون داد و گفت..
-اخ ... اخ..نیاز ... شیطونه میگه یک کاری کنم تا خودش بیاد به دست و پام بیفته ...
خندیدم باز از چاییم خوردم ...
-شیطونه تو جلدت چه حرفهایی میزنه ... معلومه نمیشناستت ... اخه چه کاری از دستت بر میاد؟
با غرور نگاهم کرد ...
-خیلی کارها ... امتحانش ضرر نداره ...
از اعتماد به نفسش پوزخندی روی لبم اومد
-مطمئنی؟
با مرموزی و شیطنت نگاهم کرد و گفت
-از چی؟از ضررش؟
منظورش رو فهمیدم..ازش بعید نبود اما تمایلی به ادامه بحث نداشتم چون بحثی بود که برای من ختم میشد باز هم به اسم دنیا ...
دنیا..دنیاااااا
این روزهای من پر شده ا ز دنیا ...
-نمیدونم ... هر طور خودت دوست داری ... امتحان کن ... به ضررش هم فکر نکن ...
-پس واجب شده طعم این گز رو یه امتحانی بکنم ...
بی ربط حرف میزد..
سر در نمیاوردم ... نه از حرفهاش نه از کارهاش..
از کاناپه اومد پایین و کنارم نشست ...
متعجب شدم ...
حتی از گز هم بر نداشت که بخوره ...
@romangram_com