#نیاز_پارت_265

وای ...
وای ...
من ...
من رسما خل شده بودم ...
گیچ و منگ ...
این فضا و بحث و خوردن گز و تنهایی با کیان و در فاصله ناچیز بودن در مقابلش ... نه تنها لذت بخش بود بلکه برای قلبم هم خطرناک بود ...
تاپ ...
تاپ ...
محکم ... دردناک ... اما لذت بخش ...
گرمم بود ...
تشنم بود ...
شیرینیه گز مونذگار شده بود ...
هل بودم و دستپاچه ...
نباید ... نباید میفهمید ... اگر از ضعفم در برابر این رفتارش بویی میبرد ... فقط بو میبرد..خدا میدونه که چی کار میکرد ...
خوذم رو جمع و جور کردم و سریع جواب دادم ...
-معلومه ... بیا امتحان کن..
همزمان ظرف گز رو بالا بردم و نشونش دادم که یکی برداره ...
زیر چشمی نگاهم کرد و طوری که انگار دلخور شده که چرا منظورش رو نگرقتم ...
-نه مزش به این بودکه دوتایی تجربش کنیم ...
باز نفسم ...
باز قلبم..
دست بردار نبود ...
گز رو اوردم پایین و گفتم..
-تو گز بخور نیستی ... چایی من هم سرد شده..خوب بگذریم ... برگردیم سر بحثمون..

@romangram_com