#نیاز_پارت_257

بدون اینکه برگرده گفت ...
-میگی کار داری !حالا میگی خسته ای؟بگذریم ... میرسونمت
از حرص چشمهام رو محکم بستم و لبهام رو گاز گرفتم ...
اینبار برگشت ... تو اون تاریکی سیاهی چشمهاش برق عجیبی میزد ... تو چشمهام خیره شد و بعد از مکث کوتاهی گفت
-الانم بیا بریم..با من اومدی با من هم برمیگردی ...
برای اینکه بیشتر از این گاف ندم دنبالش راه افتادم و به سمت ماشینش حرکت کردم ...
اما قبل از اینکه سومین قدمم رو بردارم دستم رو محکم از دستش کشیدم بیرون و با پر رویی راهم رو ادامه دادم
بی سر و صدا ... پشت سرم هماهنگ با من قدم بر میداشت..
به ماشین که رسیدیم..روبروی در ایستادم تا کیان هم مسیری رو که باید به سمت در خودش میرفت رو طی کنه..
با ترس و دلهره نگاهی گذرا به صورتش انداختم..
خندون و سرحال..
پوزخند جذاب و دوستداشتنیش که هر وقت احساس خوشایندی داشت اون رو به لب میاورد تو صورتش به وضوح دیده میشد ...
داخل ماشین نشست و من هم در رو باز کردم و نشستم ...
دوباره اون حس عجیب بهم دست داده بود..
زیبا اما ازار دهنده ...
لذت نفس کشیدن از هوایی که کیان هم از اون تنفس میکرد ...
حداقل فاصله ای که من تو اون حال و روز میتونستم با کیان داشته باشم ...
بوی عطرش بهتر از هر زمانی تمام مغزم رو در بر گرفته بود..
به روبرو که فقط یک دیوار بتونی کهنه ای بود نگاه میکردم تا کیان از پارک در اومد ...
با کمی گذشت زمان و سکوت حاکم در بینمون وارد بزرگراه شدیم..
همش خدا خدا میکردم این سکوت همینطور ادامه پیدا کنه ...
این راه هم که انگار طولانی ترین مسیر ممکن شده بود ...
کم کم سنگینیه سکوت حس بدی رو بهم داده بود ...
اینقدر ساکت و عصبی بودم که حتی صدای قورت دادن اب دهانم هم به گوشم میرسید..

@romangram_com