#نیاز_پارت_258

خواستم ظبط رو روشن کنم که پشیمون شدم ..مبادا مثل قبل اذیتم کنه ...
خواستم از خودش بخوام که باز هم پشیمون شدم ... نکنه فکر کنه که سر صحبت رو خواستم باهاش باز کنم ...
بهترین فکری که به مغزم رسید این بود که شیشه رو پایین بکشم تا هم هوایی عوض بشه هم اینکه صدای گذر ماشینها و پیچیده شدن هوا در داخل ماشین کمی سر کردن داخل ماشین رو برام راحت تر کنه ...
اهسته شیشه رو اوردم پایین ...
هوای ازاد رو با بینی استشمام کردم ...
بازدمم رو با حوصله بیرون دادم ..
-گرمته؟
وای حرف زد ...
سریع نگاهش کردم ...
خونسرد رانندگیش رو میکرد..
باز هم به روبرو خیره شدم و گفتم ...
-نه فقط کمی هوای ماشین رو خواستم عوض کنم ...
اخه این چه جوابی بود که من دادم ؟
-هوای ماشین چش بود مگه ...
جوابش رو ندادم..
با انگشتهاش روی فرمون ماشین ضرب گرفته بود و بعد از چند ثانیه باز به حرف اومد ...
-راستی جای خیلی قشنگی بود ... خوشم اومد..پیشنهاد خوبی بود ... خوردن شام توی پارک ...
با خونسردی ظاهری و اضطراب درونیم به سختی جواب دادم ...
-نظر خودت بود من فقط به ثبت رسوندمش ...
خندید و گفت..
-خب همونش مهمه دیگه..وگرنه تا دلت بخواد این همه نظریه تو دنیا وجود داره و به ثبت نرسیده ... مهم به ثبت رسوندنشه ... ولی خیلی خوب تونستی به ثبتش برسونی ...
وای تیکش رو انداخت ... اگر به روی خودش نمیاورد عجیب بود..
باز هم سکوت کردم..در واقع کم اوردم ... خودم رو که دیگه نمیتونستم گول بزنم ... جوابی نداشتم ...
از صدا و فرم نفس کشیدنش میتونستم بفهمم که داره بهم میخنده..

@romangram_com