#نیاز_پارت_256
مجبور بودم ... یا باید تسلیم میشدم و یا اینکه خودم رو به فراموشی میزدم ...
دستم گرم شد ..
داغ شد ...
تجربه وارد شدن این حرارت به بدنم رو از قبل داشتم..
دستهای کیان ...
تنها ارتباط دلنشینی بود که میتونست به من وصل بشه ...
-نیاز ..با توام ... کجا داری میری؟
بوی عطرش شک وجودش رو برام به یقین تبدیل کرده بود ...
اهسته برگشتم و تو چشمهاش با تموم شرمی که داشتم نگاه کردم ...
اما به صدم ثانیه نکشید که نگاهم رو ناخواسته دزدیدم ...
در خودم اجرای همچین نقش سنگین و سختی رو غیر ممکن میدیدم ... اما باید انجام میشد ... پای غرور و ابروم وسط بود ... مدام تو دلم با این امید که این اخرین بار هست که میبینمش و دیگه صد در صد از فردا حتی سر کار هم نمیرم ... استارت نقش رو زدم ...
اهسته پلکهام رو روی هم فشار دادم و گفتم ...
-یک کم دیر وقته ... بهتره برم ...
خنده با مزه و همچنان دلنشینی کرد و دستم رو تو دستهاش فشار داد و گفت ...
-من این راه رو تنها نیومدم که تنها هم بخوام برگردم ... بیا میرسونمت ...
خجالتم رو پنهون میکردم اما منکر عقل سالمم که نمیتونستم بشم ... من مرتکب همچین اشتباه بزرگی شده بودم ... حتی تو بدترین شرایط هم که مقابل کیان ایستادم مدام یاد کارم می افتادم ...
-نه مرسی ... مزاحمت نمیشم ... اینجا یک تاکسی در بست میگیرم و خودم میرم ... تو راه یک کاره کوجیک هم دارم که باید برسم ... تو هم برو هتل استراحت کن ...
دستم رو اینبار کشید و من رو از راه اومده باز گردوند و تو سربالایی دنبال خودش کشوند و کمی بلند تر از حد معمول گفت ...
-نیاز ... یک بار گفتم ... تکرار کنم؟میرسونمت ...
وقتش بود تا جو حاکم رو برگردونم ...
اخم کردم و قدم هام رو ثابت نگه داشتم و بدون هیچ حرکت دو تا پاهام رو چسبوندم به زمین ...
کمی تلاش کرد برای منصرف کردنم اما موفق نشد ..
-نیاااااز ...
-ببین کیان من امروز کاملا به میل تو رفتار کردم حتی قرارم هم به هم زدم ... الان هم خیلی خستم میخوام برم خونه ...
@romangram_com