#نیاز_پارت_255
تو راه فقط و فقط به ای کاش های ممکن و غیر ممکن فکر میکردم ... مثلا اینکه ...
ای کاش به در خواست امروز کیان جواب رد میدادم ...
و یا اینکه
ای کاش امروز کیان رو نمیدیدم ...
و یا
اصلا ای کاش کیانی وجود نداشت ...
من چی میگفتم با خودم؟
کیان وجود نداشت؟
اوه نه ... خدای من ... حتی فکرش هم غیر ممکنه..
اگر کیانی نبود من چطور میتونستم به تپش قلبم تو سینه ایمان بیارم ...
یا اگر کیان نبود من چطور میتونستم این همه احساس شیرین رو تجربه کنم ...
نه..نه ... کیان باید باشه و همیشه وجود داشته باشه ... من این احساسها رو همه و همه مدیون کیان هستم ...
اینقدر مشغول افکارم بودم که تقریبا به گارد ریل رسیده بودم ... کمی نفس نفس میزدم ... ایستادم واز بالا به پایین نگاه کردم ... گذر ابی که خیلی از سطح زمین پایین تر بود و اب کمی از توش رد میشد ..هم زیبا بود و هم ترسناک ... این پارک برای همیشه تو خاطراتم هک شد ... اولین واکنش من نسبت به اولین کسی که در زندگیم قدم گذاشت ... کیان ...
-نیاز ...
با شنیدن این صدا نا خوداگاه به حرکت افتادم و بی هدف قدم های تندم رو یکی بعد از اون یکی بر میداشتم ...
خدای من باید این لحظه رو تو کتاب گینس ثبت کنند ... انگار بدن من تنها بدنی بود که قابلیت این رو داشت که بدون تپیدن قلبم حرکت کنه ...
قلبم نمیتپید ...
نفس کم داشتم ...
اما راه میرفتم ...
گارد ریل رو گرفته بودم و به سمت سراشیبی با سرعت قدم بر میداشتم ...
-نیاز صبر کن ... این بچه بازیا چیه؟
تموم تمرکزم این بود که فرمان عملکرد خواسته ام رو به تمامیه عصبهای بدنم برسونم ..
و تنها خواسته ام تو اون لحظه این بود که خیلی خونسرد با کیان برخورد کنم ...
در اصل طوری بر خورد کنم که انگار نه انگار که اون حرکت از من سر زده ...
@romangram_com