#نیاز_پارت_235
با حرص گفتم
-خیلی بی شخصیتی ..متاسفم برای اون دختر که پسری به بی ادبی و وقاحت تو میخواد بره تو زندگیش ..
از زیر سنگینیه نگاهش نمیتونستم تکون بخورم بلافاصله بعد از توهین من گفت
-چی کار کنم خودت ازخودت خوب تبلیغ کردی که چه میدونم بهتر از تو فهمیدم ماجرا از چه قراره!منم گفتم حالاکه اینطوریه چطوره تو یک سفر با هم باشیم تا بیشتر وقت کنی و من رو روشن کنی ..آخه یه همچین تجربه هایی همینجوری راحت به دست نمیاد ... چی کار کنم؟ شمارش رو بزارم ؟ بهش بگی که چه مزه ای میده اگه یه پسره خوشگلی مثل کیان نزدیکت بشه ... یا ..اوممممم بهش بگی من خودم تجربه یکبار ب*و*سیدنش رو دارم ... هنوز هم نتونستم فراموشش کنم ... هان ؟الان که فکر میکنم چی بهتر از این ... شمارش رو بهت میدم بهش بگو که کیان خیلی خوب میتونه مهرش رو یکجا به ثبت برسونه ..از تجربت براش تعریف کن ...
این هم از آقا کیان و جواب سکوت هایی که اول داستان از خودش به جا گذاشته بود ...
... تو اگه جای نیاز باشی چی کار میکنی?
بدنم از حرکت باز مونده بود ... نگاهش میکردم اما تو نگاهش جز شیطنت و حس برنده شدن چیز دیگه ای نمیدیدم ...
با ترس و لرز لب باز کردم
-تو..تو فکر کردی من کی هستم که هر جورری که میخوای با من برخورد میکنی ... از خونه من برو بیرون ... از این به بعد هم من و شما همدیگرو نمیشناسیم
پوزخند روی لبهاش بیشتر شد و با همون حس قدرت گفت
-دیگه خود دانی من جلوی پات یه راهی گذاشتم ... دوست داشتی میتونی گوش کنی و خودت هم به یه نون و نوایی برسی ... باز هم میگم خیلی خوش میگذره ... من ... تو ... اون ... روز ها به گردش . شبها م ...
نمیتونستم به ادامه حرفهای وقیحش گوش کنم ..اینقدر بهم نزدیک شده یود که حتی تکون دادن دست و پا م هم برام مشکل بود
-میری بیرون یا زنگ بزنم به پلیس ...
دوباره خندید و اینبار به سمت در رفت ...
-فکرهاتو بکن حالا یک هفته وقت داری ...
بدوون هیچ حرکتی راهش رو گرفت و رفت ...
صدای بسته شدن در و بعد هم صدای استارت ماشینش گواه این بود که اینبار رفتنش جدی بود ..
حس دلتنگی..حسادت ... شکسته شدن غرورم ... همه و همه بهم هجوم اورده بودند ... دلم میخواست گریه کنم اما باز به خودم میگفتم هر وقت اشکی برای کیان ریختم به نوعی اعتراف به ضعف و شکستم کردم ... من از این اعتراف سخت بیزار بودم ... من برای بار اول عاشق شده یودم هیچ دلم نمیخواست این حس رو با شکست بعدش تجربه کنم ...
کیان به حریم خصوصی من ورود کرده بود و برای بیرون کردنش نیاز به عزمی راسخ داشتم که به هیچ وجه در خودم نمیدیدم
چشمهام رو بستم و نفهمیدم که کی به خواب رفتم ... صبح با بی حوصلگی اماده شدم رفتم سر کارم ...
طبق معمول همه مشغول به کار بودند انگار نه انگار که اینهمه اتفاق در بیخ گوششون میوفته ...
عزمم رو جزم کردم و با لبخند رفتم پشت میز کارم ... زمان مثل برق میگذشت و من به دور از هر فکر و خیالی به کارهام میرسیدم ...
دو سه روزی همینطور گذشت و من مشغول کار بعدش هم زندگیم بودم و کمتر از روزهای قبل به کیان فکر میکردم ... اما نمیدونم چرا اصلا نمیتونم دلتنگیم رو قایم کنم و منکر این همه علاقه بشم ...
دو شنبه بعد از ظهر بود که صدای زنگ تلفنم به صدا در اومد ... ته دلم خالی شد.. هنوز امید به زنگ زدن کیان داشتم اما ... اما با دیدن شماره روی تلفن این امیدم رنگ دیگه ای به خودش گرفت ..
@romangram_com