#نیاز_پارت_236
عرفان بود ...
با دیدن اسم عرفان یاد قرار فردا شبمون افتادم که من رو به یک کنسرت دعوت کرده بود ..
با هزار بدبختی تلفنم رو برداشتم و اهسته شروع به صحبت کردم ...
هنوز ساعت کاری بود و من به هیچ عنوانی اجازه مکالمه با تماسهای خصوصیم رو نداشتم ...
-بله؟
-سلام نیاز خانوم ...
-سلام ..
-به جا اوردید ؟
-بله ... بله ... اقا عرفان ... احوال شما؟
-ممنونم ... خدا رو شکر ... شما که خوب هستید ؟
-مرسی ...
-فردا رو که هنوز به خاطر دارید ؟
-بله ... ساعت پنج بعد از ظهر تالار وحدت ...
-به به..میبینم که حافظه خوبی دارید ... خواستم بگم که من چه ساعتی بیام دنبالتون ...
-نیازی به همراهی نیست اقا عرفان ..منزل من تا اونجا فاصله چندان زیادی نداره ..شما میتونید با سولماز جان و پیمان جان قرارتون رو تنظیم کنید من هم تا اون موقع خودم رو میرسونم ...
-به هر حال بنده که بی صبرانه مشتاق دیدارتون هستم ... هرچند که این اشتیاق رو در شما نمیبینم..اما قول میدم بعد از این دیدار این حس حتی کمرنگش هم در شما دیده شه ...
-والله چی بگم ... شما اینقدر مسلط از کلمات به خوبی استفاده میکنید که من حریفتون نمیشم ...
-این نظر لطف بیکرانتونه ...
-خواهش میکنم ...
-پس تا فردا راس ساعت پنج مقابل در اصلی تالار وحدت ...
-چشم ...
-حالا من قبلش هم باز تماس میگیرم شاید راضیتون کردم که مسیر رفت و برگشت رو همراهیتون کنم ..
-خیلی ممنونم ..حالا تا فردا ببینیم چی میشه ...
-امری باشه ؟
@romangram_com