#نیاز_پارت_234
-بله خانوم مهمون نواز ...
دلم براش سوخت اما بیشتر به حال خودم سوخت که جز سر افکندگی از کارم چیز دیگه ای از کنار کیان بودن به ارمغان نداشتم
لیوان چایی که سرد هم شده بود رو یک نفس سر کشیدم و گفتم
- ببین تموم شد ..شب بخیر ...
گرفتم خوابیدم و پتو رو هم رو خودم کشیدم
- راستی فردا نمیخواد بیای سر کار ..
پتو رو با شوق از رو سرم کشیدم پایین و سرم رو بلند کردم و گفتم
-اخراجم کردی ؟
لبش رو کج کرد و اخم خوشگلی وارد صورتش کرد و گفت
-دوست داری اخراج شی ؟
سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم
-اوهوم ..
- پس فردا ساعت هشت صبح میای سر کارت ..من میخواستم بهت مرخصی مریضی بدم تا حالت بهتر بشه ...
چشمهام رو بستم و باز کلافه خوابیدم ...
-مردم آزار ... شب بخیر ...
صدای قدم هاش میومد که انگار میخواست جدی جدی بره ..دوست داشتم ساعات بیشتری رو باهاش سر میکردم اما داشت میرفت ...
دنبال یک بهونه بودم تا دوباره برگرده تو اتاق
-راستی ..
صدای قدم ها که هنوز از توی اتاق میومد قطع شد ... یعنی ایستاده تا بفهمه چیکارش دارم ... الان وقتش بود تا دوباره تخس بشم ..
-خجالت نکش ..ما زنها حرف هم دیگرو بهتر میفهمیم شمارش رو بزار من باهاش حرف بزنم قول میدم جوری بگم که تو جلوش کوچیک نشی ...
تو دل خودم گفتم اگر شماره ای هم بزاره عمرا اگر زنگ بزنم ...
-میگم چطوره برای آخره هفته تو رو هم با خودمون ببریم ... تو قول بده من کوچیک نمیشم منم قول میدم که تو هتل حسابی بهت خوش بگذره ..
داشتم به پیشنهاد زشتش فکر میکردم که دیدم پتو مثل برق و باد از روی بدنم کشیده شد و اومد تو چند سانتیه صورتم و گفت
-هوم؟نشنیدم ؟نظرت چیه ؟فقط کافیه لب تر کنی تا هم ترکیه رو ببینی هم شبهای خوبی رو تو ترکیه به یاد موندنی کنی ...
@romangram_com