#نیاز_پارت_233
انرژی بیشتری میخواستم برای تهاجمی صحبت کردن اما از کجا این انرژی رو میاوردم ؟
به ضایع شدنم فکر کردم و با تموم حرصی که تو بدنم بود عزمم رو جزم کردم و گفتم
-منظورت چیه؟فکر کردی اینجا کجاست و من کیم ؟اصلا تو این موقع شب تو خونه من چی کار میکنی ؟مگه خودت زندگی نداری ؟ هیچ میدونی ساعت چنده ؟واقعا چقدر بده که کسی از کارهات و ساعت رفت و برگشتت حساب کتاب نمیخواد ..شرمنده اما من خیلی حالم خوش نیست ... قرارمون هم به این بود که بعد از امشب تو رو به خیر و من هم به سلامت ... الان هم خیلی خسته ام میخوام بخوابم ..اجازه هست ؟
تیکه آخر حرفهام رو با طعنه و کنایه گفتم ...
-نه اجازه نیست .. یهویی چه سر حال شدی ... تو خیلی خیلی غیر قابل پیش بینی هستی ... میگم چشمهات وقتی بستست ملایم تر به نظر میرسی ...
ای خدا من مرگم رو حاضرم تا کی میخواد این اشتباه من رو به روم بزنه ...
میخندید شیرین و دوست داشتنی اما تو اون لحظه برای من تلخ و پر از معنی ...
-میشه خواهش کنم بزاری من بخوابم ؟
باز باخنده گفت
-ببین نیاز این حسی که داشتی یک حس نرماله من درکت میکنم خب آدمیزاده دیگه ..مگه میشه همیشه کنترل شده باشه احساسش ؟ زیاد بهش فکر نکن ..برای اطلاعت هم باید بگم که تا یه چایی باهم نخوریم من از اینجا نمیرم در ضمن این هم بگم که خیلی خستم اگر بخوای بیشتر از این کشش بدی و ناز کنی چاییت رو نخوری مجبور میشم همینجا بخوابم ... از اونجایی هم که فقط یک تخت تو خونت هست مجبوریم دو تامون رو همین تخت تا صبح جون بدیم ...
رو تو برم پسر !تو چقدر پر رویی ... احساس ضعف میکردم اما باید کم نمیاوردم و جوابش رو میدادم یعنی یه جورایی حرفه ای، منکر همه چیز میشدم ...
سر جام نشستم و بیخیال نازکیه تیشرتم شدم ... موهام رو حالت عصبی دوباره به سمت راست شونه ام انداختم و دستی به فرق سرم کشیدم تا موهای پایین نیومده روی صورتم رو عقب تر بدم ...
-خب حالا شما گوش کن کیان خان ... جناب من نخوام شما رو ببینم باید چی کار کنم ؟اصلا مگه تو دوست دختر نداری ؟این دوست دخترت خیلی پخمه تشریف داره ها ..یه وقت نکنه با خودش بگه که این دوست پسر بنده تا این موقع شب تو کدوم خراب شده ای داره سر میکنه ؟ اصلا چرا نمیری سر اون دختره خراب بشی ؟عجب پسر کنه ای هستیا . فکر کنم دوزاریت دیر میوفته ... عمو جون این دختره هی دار بهت چراق سبز نشون میده اما تو نمیگیری ..از نظر من که تو فقط ادعات میشه تو تیز بودن و هفت خط بودنت ... بابا به چه زبون بگه که از طرف من هم اوکیه ..طرف رفته براخودش و تو بلیط رزرو کرده ..ترکیه ... اونهم چی هتل ... چه هتلیم ... قبلا خودش توش بوده فضا رو سنجیده دیده مناسبه اونوقت مثلا غیر م*س*تقیم پیشنهاد یک هفته عشق و حال رو بهت داده ..خب دختر به این راحتی میخوای بگی مشکلش فقط اینه که شبهای تهرون نمیتونه باهات تنها باشه ؟میخوای اگه روت نمیشه بهش بگی که علاقه مندی شمارش رو بده من برات میسازمش ..پس دوست واسه چه وقتهایی خوبه ؟ شمارش رو بزار رومیز الان هم برو من بگیرم بخوابم ...
آخیش دلم خنک شد ..بالاخره حرف دلم رو زدم ..با تیکه ... با کنایه ... با حرص و تمسخر هر طور بود بهش گفتم وقتی یکیو داری دست از سر بقیه بردار ...
ابرویی انداخت بالا و خونسرد و بسیار عادی بهم نگاه کرد و گفت
-من صد تا مثل تو و اون رو تا لب چشمه میبرم و تشنه بر میگردونم اون وقت تویی که حتی تو فاصله سه سانتی یک مرد نمیتونی خودتو کنترل کنی میشینی من رو نصیحت میکنی و چراغ منو میخوای روشن کنی ؟کوچولو ... عزیز دل من ... مطمین باش اون دختر اگر فقط بفهمه ببین چی میگم فقط بفهمه که من نگاهم بهش جوره دیگه ایه یا بهش یه احساس کوچولو دارم قول میدم به هفته نکشه که بیبی چک(تست حاملگی) مثبتش روی میز داره چشمک میزنه اونهم چی شاهکاره همین هفت خطت که اینجا نشسته ... آخه من به تو چی بگم ... حالا چرا تو حرص این دختر رو میخوری ...
خیلی بی ادب و پر جسارت جوابم رو داد ...
پوزخندی زدم و بدون فکر گفتم
- پس باید خیلی خسته شده باشی برای کلی گشتنت تا بتونی یه همچین دختر محکم و نجیبی رو پیدا کنی ... والله جای تبریک هم داره ...
خنده بلندی سر میده ... اصلا بهش بر نمیخوره ... این چه دوست داشتنیه که هیچ تعصبی روش نداره ...
لپم رو کشید و با خنده گفت
-اینقدر حرص نخور ..داغون میشیا ...
وای ... کلافگیم به سر حد جنون رسیده بود برای همین تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم
-الان اگه این چایی رو بخورم تشریفتون رو میبرید ؟
@romangram_com