#نیاز_پارت_232
دل توی دلم نبود تا بفهمم دور و اطرافم چه خبره ..
با خنکیه شی سردی روی پیشونیم چشمهام رو کمی باز کردم ..
وای کیان ...
باز پلکهام رو روی هم گذاشتم ... تا جلوی چشمهام ظاهر نشه ...
حوله دستم که کوچیک هم بود رو خیس کرده بود و روی پیشونیم میکشید ...
حالا روی صورتم اومد ..
روی بینیم آهسته دو بار کشید و بعد روی لبم رو کشید ..
حوله سفید رنگم صد در صد بر اثر کرم پودر و باقیه آرایشم رنگی شده بود ..
حوله رو برداشت و بعد از چند ثانیه با ز دوباره حوله رو نزدیک صورتم کرد
اینبار نزدیک لبم ..
یک بار ..دو بار ..
وای قلبم ... خیالم راحت بود ..اطمینانم به پاکیه چشمهای کیان حداقل در برابر خودم بالا رفته بود ...
حوله رو دوباره برداشت و بعد از چند ثانیه گذاشت روی گردنم ...
از یخیه حوله چشمهام رو باز کردم ..
اگر هنوز بسته نگهش میداشتم ممکن بود شک کنه ...
سعی میکردم به صورتش نگاه نکنم ...
از خجالتم پتو رو به زور با دستم کشیدم بالا ..
تا زیر گردنم کشیدم و گفتم ..
-سردم شد ...
فهمیدم لحن صحبتش حالت خنده و اذیت داره
-تا همین چند دقیقه پیش که داشتی از شدت گرما آتیش میگرفتی ؟
خدایا ... خدایا ... چرا ... مردم ... دیگه مرده به چی میگن؟ من آب شدم از خجالت ..
اصلا جای سوال داشت اگر اون رفتار زننده من رو به روم نمیزد ..
تصمیم گرفتم اینبار جوابش رو بدم ...
@romangram_com