#نیاز_پارت_231
چه رویی برای بلند شدن داشتم؟
-نیاز پاشو دیگه ..پاشو، تا این رو بخوری حالت میاد سر جاش ...
یک لحظه به فکرم رسید که خودم رو به خواب بزنم ...
فشار وارده روی پلکم رو کمتر کردم تا چشمهام حالت طبیعیه خواب رو به خودش بگیره ...
پتو رو زد کنار ...
آهسته دستم رو شل کردم تا پتو رو راحت از چنگم در بیاره باز هم از نازک بودن تیشرتم معذب شده بودم ولی چاره چی بود یا باید معذبی لباسم رو تحمل میکردم یا نگاه کردن تو چشمهای مرموز کیان و یادآوریه اون لبخند مزخرف آخرش ...
دستی روی پوست گونه ام حس کردم ..
نکن کیان ... خواهش میکنم ..التماست میکنم با من این کار رو نکن ..
با کف دست اول گونه سمت راستم رو لمس کرد و با پشت دست گونه سمت چپم رو و در آخر دستش و روی پیشونیم گذاشت و گفت
-اوف ... چی کار کردی با خودت ؟ یه خرده داغی ..برای من زیر پتو هم میری با این هوای گرم ...
جرقه ای تو ذهنم زد ..بهترین کار برای فراری از اون کار زشتم و منحرف کردن برداشت کیان از آزادی خودم این بود که خودم رو به مریضی و هذیون بزنم ... هذیونم رو که میشه روی همون بی حس بودن و عکسالعمل کیان برای در آوردن ژاکتم حساب کرد و مریضی و کسالتم رو هم میتونم الان نشون بدم تا اون حرکتم رو شاید بزاره پای حال بدم ...
دو تا سرفه نمایشی و کوتاه زدم و چشمهام رو همونطوربسته نگه داشتم ..
-نیاز..نیاز ...
آدم خواب و مریض که جواب نمیده !
پس جوابش رو ندادم ..
دستی روی پیشونیم کشید که انتهای کشیدنش رو به موهام رسوند ..
یک بار ..دو بار ... سه بار ...
تو دلم هزار بار به خودم فحش داد ...
از اتاق رفت بیرون ...
چشمهام رو باز کردم و تو اتاق با ترس نگاهی انداختم ...
با نزدیک شدن قدم هاش حس کردم نزدیک اتاقم شده ...
دوباره چشمهام رو بستم ..
دستهام از استرس بیش از اندازه عرق کرده بود ...
حس کردم چیزی با خودش آورده توی اتاق
@romangram_com