#نیاز_پارت_209

-باهوش همش برای خالته که شوهر خالت اینقدر سر حال مونده ...
همگی خنده به لب به سمت در خروجی مسافرین رفتیم و بعد از چند ثانیه پدر مادر کیان رو چمدان به دست دیدم که دارند میان
تو این فاصله من دسته گل رو خواستم بدم به کیان که دیگه دیر شده بود و خودم رو روبروی مامان بابای کیان دیدم ...
کیان زود تر از همه مامانش رو ب*غ*ل کرد و بعد هم باباش رو ... نفهمیدم چقدر تو آغوش باباش بود چون حواسم به میعاد رفت که تو ب*غ*ل خالش رفته بود ... وقتی میعاد هم از ب*غ*ل خالش جدا شد نوبت به من و نوبهار رسید که نوبهار زود تر پیش قدم شد البته نا گفته نمونه که خود من هم تمایل نشون دادم تا افرادی که مرتبط هستند باهاشون اول سلام و روب*و*سی کنند ..باز وجود زیادی خودم رو حس کردم برای بار هزارم خودم رو ملامت کردم که نباید تو همچین جاهایی حضور پیدا کنم آخه من ته پیازم یا سر پیاز ؟
تو همین فکر ها بودم که دیدم مامان کیان بعد از روب*و*سی به کیان و میعاد و نوبهار به سمت من اومد و خواست من رو ب*غ*ل کنه که من نفهمیدم چطوری گل رو به طرفش گرفتم و با روی باز و لبخند گفتم
-قابل شما رو نداره ..رسیدن بخیر ... من نیاز هستم ...
مامان کیان گل رو از دستم گرفت و من رو محکم تو آغوشش گرفت ..طوری که برای یک لحظه فکر کردم نکنه این افراد برای وجود من اینجا هستند ...
-سلام عزیزم ... منم شیما هستم ... خوبی دخترم ؟
چقدر گرم و صمیمی احوال پرسی کرد انگار نه انگار که بار اولی هست که هم دیگرو میبینیم ...
دستپاچه از آغوشش اومدم بیرون و تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم
-ممنونم شیما جون ... خیلی خیلی خوش اومدین ...
مکالممون بیشتر خواست شکل بگیره که نوبتی هم شده بود نوبت احوالپرسی با بابای کیان بود ... اینبار بابای کیان شیما رو کنار زد و اومد جلو ..مرد بسیار جذاب و سر حالی بود ..تقریبا هم قد کیان ..اما تیپش اسپرت تر از کیان به چشم میخورد ..
کیان کنار باباش ایستاد و دستش رو سمت من گرفت و گفت
-م*س*تر، این هم دوست من، نیاز ...
بابای کیان بدون هیچ تاملی به سمتم اومد کاملا راحت اومد نزدیک و دستش رو دراز کرد و اول دست داد و بعد من رو همانند بقیه تو آغوش کشید و گفت
-سلام نیاز جان خوبی ؟
کمی متعجب شده بودم این اولین بارم بود که با یک مرد غریبه اینجوری سلام و احوالپرسی میکنم ..حس غریبی بود ..اما عقل حکم میکرد که تسلط به رفتارم داشته باشم و مثل خودش راحت بر خورد کنم ...
-سلام ..خیلی خوش اومدید ... ممنونم ..
از آغوشش اومدم بیرون و اینبار خودم رو کمی نزدیک بهشون حس میکردم دیگه کمتر غریبی میکردم ...
-نیاز جان ..م*س*تر کاوه پدر گرامیه بنده ...
لبخندی زدم و گفتم
-بله خوشبختم از آشناییتون ...
همگی کمی در تکاپو افتادیم و به سمت در خروجی فرودگاه رفتیم ..
دیگه ساعت تقریبا نه شب بود و همه جا تاریک شده بود ...

@romangram_com