#نیاز_پارت_210

سالن رو پشت سر گذاشتیم و نوبهار قدم به قدم شیما میرفت و میعاد و کیان هم با ذوق دور کاوه رو گرفته بودند نمیدونم حس غریبی و تنهایی بود یا نداشتن اعتماد به نفس که تک افتاده بودم و هم قدم با پرسنلی که چمدونها رو روی چرخ میکشید شده بودم ...
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که دیدم کیان انگار گم شده ای داشته باشه به اطراف نگاه کرد و دستش رو از روی دوش باباش برداشت و چند قدم برگشت و اومد به سمت من ...
هنوز بابت کار تو ماشینش ناراحت بودم ولی نمیخواستم نشون بدم چون این آخرین دیدارمون تلقی میشد ...
نزدیک تر اومد و دستش رو دراز کرد و گذاشت رو بازوم و گفت
-چرا اینقدر آروم میای ..از جمع جا موندی ... خسته ای ؟
گرمای دستش روی بازوم کلافم میکرد اما باز خودم رو خونسرد نشون دادم فقط برام جای سوال داشت که چرا از زمانی که شیما و کاوه اومدند کیان اینقدر تماس های بدنیش با من زیاد شده ...
بازوم رو کمی عقب کشیدم تا دستش از بازوم رها بشه و همینطور هم شد ... بدون اینکه به صورتش نگاهی کنم گفتم
-خب چی کار کنم ؟خسته نیستم اما حرفی هم برای گفتن ندارم ..
لبخند رو صورتش باعث شد نگاهش کنم ... مهربون میخندید و نگاهم میکرد ...
تو یک چشم به هم زدن دستش رو انداخت دور گردنم و سرم رو به سینش چسبوند و سفت فشار داد ...
آخه این کارها چی بود که با دل من و خود من میکرد من چطور میتونستم با این رفتار ها امشب رو آخرین شب دیدارمون بزارم ؟ اون خیلی اروپایی و معمولی رفتار میکرد اما من با هر تماس و هر نگاهش غوغایی تو دلم به پا میشد ...
قبل از اینکه سرم رو بکشم بیرون حس کردم لبش با روی موهام برخورد کرد میدونم این حسم اشتباهه که این حرکتش ب*و*سه یا از روی احساسش باشه اما اینقدر تو اوج علاقه به کیان به سر میبردم که کوچکترین برخوردی رو برای خودم به منظور میگرفتم و تا ساعتها خیال پردازی و رویاپردازی میکردم ...
صداش به گوشم رسید که گفت
-مظلوم شدی نیاز !
خودم رو از سینه گرم و دوست داشتنیش جدا کردم و شالم رو مرتب کردم ...
حرفی نزدم و قدم هام رو تند تر کردم ... قدم هام تند بود اما ضربان قلبم تند تر بود ...
چند قدمی برداشته بودم که دیدم شیما برگشته و روبه من و کیان نگاه میکنه اون ثابت ایستاده بود و من و کیان به سمتش میرفتیم ... اول فکر کردم با کیان کار داره خب حق هم داشت پسرش رو بعد از چند ماه میدید اما وقتی بهش رسیدیم من خواستم با لبخندی ازشون رد بشم و مزاحم خلوتشون نشم که دیدم نه انگار برای من ایستاده بود ...
از این حرکتش فهمیدم زن با فهم و شعوری هست که فهمیده با اینکه غریبه و بی سنخیت با این جمع هستم اما باز به احترامش از تهران اومدم استقبالشون واسه همین اومده تا کمی هم وقتش رو با من بگذرونه ...
-نانازی چقدر آروم میای ؟
نانازی ؟چقدر صمیمی بر خورد میکرد ... لبخندی زدم و گفتم
-شیما جون خواستم شما دل سیر عزیزاتون رو ببینید ... میدونم اومدنم صحیح نبود اما الان خیلی خوشحالم که روی گلتون رو میبینیم ...
لبخند مهربونی رو صورتش میشینه و رو به کیان میگه
-کیان این دوستت همیشه اینقدر خجالتیه ؟ این وظیفه تو هست که کاری کنی تا نیاز تنها نمونه ...
کیان به من نگاه کرد و با خنده رو به مامانش گفت

@romangram_com