#نیاز_پارت_208
کیان بعد از در اومدن نگرانی و راحت شدن خیالش از به سلامت رسیدن پدر مادرش تازه متوجه حضور من شده بود ...
صورتش رو نزدیک صورتم آورد و من رو کمی به سمت خودش کشید ..
نفس کم آورده بود ..نمیدونم شاید کم هم نیاورده بودم و نفس داشتم و تو سینه حبسش کرده بودم ... من باز به کیان نزدیک شده بودم اینبار تو جمعیت .. و من رو خیلی آهسه سمت خودش کشوند تا صداش رو بهتر به گوشم برسونه ...
-اونجا ایستادند ... کنار ریل تحویل بار ... اون مانتو زرشکیه که موهاش بلونده، شال کرم سرشه .مامانمه .بابام هم اون مرده که تیشرت مشکی پوشیده با جین آبی ... موهاش مثل خودمه ...
با نشونی های دقیقی که داد به راحتی تونستم تشخیص بدم که کجا ایستادند ...
زن و شوهر جوون و سرحالی به نظرمیرسیدند باباش حدودا شصت ساله و مامانش هم اگر اشتباه نکنم پنجاه و خورده ای البته که نگاهشون میکردی خیلی جوون تر از این حرفها به چشم میومدند ... اندام مامان کیان خیلی قشنگ بود ظریف و قد بلند و پدرش هم هنوز با اون سن رو فرم و ورزیده ... حالا که میدیدمشون کم کم میتونستم نشونه هایی از چهره و اندام کیان رو در پدر مادرش هم ببینم کاملا میکس بود و از هر دو یه چیزهایی به ارث برده بود اما جذابیت صورت کیان، خود پدرش بود ...
گرمای دست کیان روی پهلوم هنوز حس میشد و میتونستم بفهمم که دستش هنوز همونجا قرار داره ...
حسم به کیان تغییر نمیکرد هیچ، لحظه به لحظه وابسته تر هم به نظر میرسید و این زنگ خطری برای من بود ...
از پشت شیشه مامان کیان پسرش رو به خوبی شناخت و براش دست تکون داد و در کنارش حس کردم برای من هم دست تکون داد
ته دلم خالی شد انگار من هم براشون مهم بودم برای لحظه ای گفتم از کجا میدونن که من همراه کیان هستم اما وقتی فشار دست کیان رو پشت کمرم حس کردم فهمیدم صد در صد از نگاه تیز مامانش هم پنهون نمونده ...
دوباره کیان سرش رو نزدیک سرم کرد و لبش رو آورد دم گوشم گفت
-نیاز دوست داشتی یه دستی تکون بده بفهمن تو هم با منی ... فکر کنم دارن به تو نگاه میکنن ...
جوابی براش نداشتم اما برای ادب هم شده بود دستم رو با اعتماد به نفس کمی بالا بردم و دو بار تکون دادم که در جوابش دیدم بابای کیان هم دستش رو بالا برد و برام دست تکون داد ...
چند ثانیه فقط چند ثانیه حس کردم من هم خونواده دارم اما در صدم ثانیه این حس محو شد ...
نوبهار و میعاد خودشون رو به ما رسوندن و با اومدن اونها دست کیان از دور کمر من باز شد ... این کارش برام عجیب نبود چون میدونستم کیان بزرگ شده یک محیط باز و آزاد هست که این رفتار ها خیلی پیش پا افتاده و کاملا بی منظور میتونه باشه و هر تماسی نشونه منظور خاصی نیست ...
نوبهار با شوق گفت
-کیان چشمت روشن مامان بابات اومدند من نشناختمشون میعاد نشونشون داد ...
و بعد رو به من گفت
-نیاز جون تو هم دیدیشون ؟
لبخندی زدم و گفتم
-بله ... کیان نشونم داد ...
میعاد به خنده رو به کیان و همچنین ما گفت
-بابا کیان این شوهر خاله ما قالی کرمونه از تو جوون تر مونده ..
کیان خنده ای از روی سر حالی و شادی سر داد
@romangram_com