#نیاز_پارت_181

-حقایق زندگیه من براش مثل نمک شده ... حالا بزار فردا یه تماس با عرفان بگیرم اصلاببینم حرف دلش چیه بعد با هم صحبت کنیم ...
دیگه جوابی نداد ... فقط با یه اخم شدید راه رو به پایان رسوند ...
موقع پیاده شدن از ماشین بهم گفت ...
-پات بد جور سوخته رفتی بالا روش یه پمادی چیزی بزن ... برای فردا هم ساعت چهار پیشتم ... یه لباس ساده بپوش مهمونی خونوادگیه ...
پاهام بیرون از ماشین بود اما خودم هنوز رو صندلی نشسته بودم که بر گشتم نگاهش کردم و گفتم
- حالا فردا صبح بهت خبر میدم که میام یا نه ... در ضمن مرسی از اینکه منو اینقدر دیر رسوندی ...
حواسم یه کیفم نبود از ماشن پیاده شدم خواستم درو ببندم که دیدم بله ... شازده کیفم تو دستشه داره توش دنباله چیزی میگرده ... از اونجایی که فضای توش خیلی کوچیک بود سریع پیداش کرد ...
در کیفم رو بست و پوز خندی بهم زد و بعدش خیلی سریع اخم بامزه ای بهم کرد و گفت ...
-حوصلت سر رفت تلویزیون نگاه کن کاری هم داشتی با خودم تماس بگیر ... این کارت ها هم راست کار تو نیست ... برو تو دیگه ... فردا ساعت چهار میام پیشت که بریم ...
عصبانی شدم خودش با پر رویی از احساسش میگفت اون وقت سر خود و بدون اجازه دست کرده تو کیفم و کارت عرفان رو برداشته ... این حرکتش غیر قابل تحمل بود من که هیچ وقت به عرفان زنگ نمیزدم اما این کاری که کرد باعث شد باز بخوام متوسل گفتن تصمیم های آبکی و غیر عملیم بشم ...
با حرص تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم ...
-بزنم به تخته رفتار های زشتت دونه دونه داره میزنه بالا و کیان واقعی رو نشونم میده ... مه نیست تو کارت رو بگیر ولی واقعا متاسم چون عرفان یکی از فامیلهای خیلی نزدیک پیمان هست مطمین باش سولماز میتونه یه برنامه بچینه تا من ببینمش ...
ابروهاش تا حد ممکن بالا رفت و خندید ...
-خجالت بکش دختر ... من فقط میخوام ببینم تو این کار رو میکنی ...
-باشه تو سنگ جلو پای من بنداز تا منم بهت ثابت کنم که کی هستم ... من اون عشق آتشینتو یکبار میبینم دیگه ... میگم چجوری بهش وفاداری
-عمرا اگه دستت بهش برسه ...
-ببینیم و تعریف کنیم ...
-نیاز شیطونی نکن خیلی خوابم میاد ... ساعت چهار صبحه از مهمون نوازی هم که بویی نبردی یه تعارف خشک و خالی بزنی بیام بالا پس بزار من برم اتاقم بگیرم بخوابم فردا صبح خیلی کار دارم ...
-شب خوش ...
تا لحظه ای که وارد خونه بشم ایستاده بود و منتظر رفتنم به داخل خونه بود ...
خونه که رسیدم هم حس جالبی از این همه صمیمیتی که مابینمون برقرار شده بود بهم دست داده بود هم یه غم بزرگ رو دلم نشسته بود به این خاطر که کیان یک شخص رو برای همسفر زندگیش داشت و من فقط تو حیطه یک دوست صمیمی باقی میموندم ... نمیدونم این حرف الان درسته بزنم یا نه اما با خودم که تعارف ندارم راستش خیلی دوست داشتم کیان همه جوره مال خودم بود ... این غیرت های قشنگ و شیرینش به منظور خاطرخواهیش بود نه حس مسیولیت به یک دوست ... کاش کیان من رو دوست داشت ... حتی فکرش هم دیوونم میکنه ...
لباسهامو در آوردم و وارد حموم شدم اینقدر خمیر دندون روی پام بود که مجبور شدم با تموم خستگی که تو بدنم بود یک دوش اجباری بگیرم ... تو خونه هیچی برای سوختگی نداشتم برای همین کمی کرم روش مالیدم و با کلی مشغولیات ذهنی که داشتم گرفتم خوابیدم ...
با صدای زنگ در بیدار شدم ... حوصله بلند شدن از اون جای گرم و نرم رو نداشتم ... با اینکه میدونستم تمام شب خواب بودم اما باز خسته بودم ... انگار هیچی نخوابیدم ...
حوصله اینکه تا پایین برم رو نداشتم ... چشمهامو بسته نگه داشتم تا بیشتر بخوابم ... چه لذتبخش بود همون چند دقیقه ای که چشمهامو روی هم گذاشتم انگار دنیا رو بهم دادند ...

@romangram_com