#نیاز_پارت_180

بد جور اخمهاش تو هم رفته بود ... لبهاش رو جمع کرده بود و با حرص سرش رو به منظور تایید تکون میداد ... یهو انگار چیزی به فکرش رسیده باشه گفت ...
-والله اون ناز و عشوه هایی که تو اون وسط میومدی هر شیر پاک خورده ای رو از خود بی خود میکرد قول میدم اون عرفان خانی هم که از خاطر خواهیش دم میزنی تا دستش به زریتون برسه حاجت روا میشه میره که حاجی حاجی مکه ... از پسر های دورمون هم یکی رضا هست و آریا ... کدومشون بهت چشم دارن تا منم بفهمم سلیقه کدومشونه که تورو اینقدر به زندگی امیدوار کرده ؟
همه جوره زد تو سر مال ... از هر جهاتی به حرفهاش نگاه میکردم کسادی بازارم رو به رخ کشیده بود ...
-خب ضرر که نداره ... تو هم که اینجوری قانع نمیشی ... میتونم باهات شرط ببندم که اگر لب تر کنم زود تر از تو میتونم پای سفره عقد بشینم ... حیف که ...
خواستم ادامه حرفم رو بزنم تا قدرت تصمیم گیری و جذابیتم رو به رخش بکشم که دیدم ماشین با صدای کشیدن لاستیک ها روی اسفالت به گوشه اتوبان رفت و تو چشم به هم زدن ترمز کرد ...
به سمتم برگشت و تا خواستم ببینم چه خبره دیدم با خشونت کنترل شده ای صورتم رو به طرف خودش چرخوند .. حس عصبانیتش ترسناک بود
تو اونزمان مدام حرفهایی که زدم رو تکرار میکردم که بفهمم کجای حرفهام بهش مربوط شد که اینقدر یکدفعه ای از کوره در رفت
-بار آخری باشه که تو لج و لجبازی با زندگیت قمار میکنی ... کاری نکن که روت یه حساب دیگه ای باز کنم ...
تهدیدش برام سنگین تموم شده بود ... زندگیه خودم بود و خودم صاحب اختیار امورش ...
با اخم و ژست محکمی گفتم
-خودتو کنترل کن ... زندگیه من به تو چه ربطی داره ؟ من هر کاری که بخوام میکنم ... تو هم هر طور که میخوای روم حساب باز کن. یکی ندونه فکر میکنه همه کارمی ...
-همه کارتم چون الان رفیقتم ؟رییستم ... بسه دیگه ...
-تو فقط یه دوستی که الان باید این رو هم بگم که به محض اینکه بفهمم تو زندگیم قصد دخالت داری امروز به فردا بینمون حد و مرزی مشخص میکنم ..
پشتش رو با کمی حرص به پشتی صندلیش تکیه میده و دستش رو روی فرمون ماشین میزاره ... سرش رو تکون میده و میگه
-نکن نیاز ... نکن ...
عصبی با صدای نسبتا بلندی داد میزنم و میگم ...
-چی کار نکنم اینکه میگم میخوام سر سفره عقد بشینم ؟ میخوای یه جا برو نگه دار از یکی بپرسیم کجای اینحرف زشته؟ یا این زشته که میگم خاطر خواه دارم بابا پسر خوب الان برای یه پیر زن هم تو خیابون دو تا نگاه خریدارانه هست که دنبالش باشه ... همین تو با این قیافت صد در صد یکی پیدا میشه که خودتو بخواد ... این که ناراحتی نداره ..
با گفتن حرف آخرم که خودم از عمد گفتم تا جو حاکم بر بینمون کمی عوض شه کیان هم ابرویی بالا میندازه و میخنده و کلافه میگه
-تو چه رویی داری دختر ... من میگم سر زندگیت معامله نکن ... آخه کدوم دختر عاقلی رو دیدی که چشم بسته تن به زندگی مشترک بده ...
ابروهام رو باناز بالا میدم و میگم ..
-خوب کی گفته حالا چشم بسته؟ من گفتم تا قبل از تو سر سفره عقد میشینم تو هم که همین فردا نمیخوای زن بگیری ! تا اون موقع که تو بخوای بله رو از عروست بگیری منم رفت و آمدم رو برای شناخت بیشتر با طرفم شروع میکنم ...
عصبی اخمی میکنه و دنده رو جا میزاره و ماشین رو به حرکت در میاره و میگه
- بسه دیگه ... نمک نریز ...
بی ادب با این لحن برای من تعیین تکلیف هم میکنه ... قصد سکوت داشتم اما برای اینکه حرف اون به کرسی نشینه در آخر آهسته گفتم ...

@romangram_com